تبليغاتX
استامینوفن

...

در طول چند هفته ي گذشته تا مشغول مي شدم به نوشتن درباره ي كتاب تازه اي كه خوانده ام هر بار ندايي از غيب مي آمد : پسر عجب حوصله اي داري,  بعد من هم بي خيال مي شدم اما اين بارحيفم آمد كتابي را كه چند دقيقه پيش تمام كردم معرفي نكنم :

جهان هولوگرافيك نوشته ي مايكل تالبوت ترجمه ي داريوش مهرجويي انتشارات هرمس

بخوانيد و حالش را ببريد

در ضمن

برف هم چيز قشنگي ست 

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 13:51 توسط زاهد بارخدا |


                                 مرگ قسطی

تب باشد يا نه, در هر حال هنوز هم دو گوشم چنان وزوزي مي كند كه از آن بدتر نمي شود. از زمان جنگ تا حالا همين طور دارد صدا مي كند. جنون همين طور در تعقيبم بوده, يك بند به مدت بيست و دو سال. معركه ست . هزار جور سر و صدا و قشقرق و هياهو را روم امتحان كرده. اما من از خودش هم سريع تر هذيان بافته م, روش را كم كرده م, روي "خط پايان" هذيان و جنون درش گذاشته م و برنده من بوده م. بله! مسخره بازي در مي آرم, خودم را به لودگي مي زنم, مجبورش مي كنم فراموشم كند. رقيب بزرگم موسيقي ست, ته گوشم گير افتاده و رفته رفته خراب شده... مدام با ام در مي افتد...با ضربه هاي ترومبون گيجم مي كند, شب و روز دست و پا مي زند و به خودش مي پيچد. همه ي صداهاي طبيعت توي گوشم هست, از صداي فلوت تا آبشار نياگارا... طبل و تبيره را دارم و يك بهمن ترومبون. هفته ها پشت سر هم "مثلث" مي زنم. شيپورم از مال همه بهترست. براي خودم تنهايي يك دسته ي كامل سه هزار و پانصد و بيست و هفت پرنده كوچك كوچك دارم كه يك لحظه هم آرام نمي گيرند... همه ي ارگ هاي دنيا منم. همه چيز از من است, گوشت و پوست و نفس...اغلب حالتم خسته و از رمق افتاده ست. فكرها توي كله م سكندري مي رود و كله پا مي شود. با اشان خوب تا نمي كنم. كارم ساختن اوپراي سيل و طوفان است. بعد كه پرده پايين مي افتد قطار نيمه شب وارد ايستگاه مي شود... سقف شيشه اي آن بالا مي شكند و مي ريزد پايين... بخار از بيست و چهار سوپاپ مي زند بيرون... زنجيرها پرت مي شود تا طبقه ي سوم... در واگن هاي ولنگ و واز سيصد نوازنده ي سياه مست با سروصداي چهل و پنج خط نتي كه همزمان مي زنند آسمان را جر مي دهند...

بيست و دو سال است كه هر شب مي خواهد كلكم را بكند... درست سر ساعت دوازده... اما من هم مي دانم چطور از خودم دفاع كنم... با دوازده سمفوني كامل طبل و سنج ... دو سيلاب بلبل... يك گله ي كامل فوك هايي كه با آتش زجرشان بدهي... براي يك آدم عزب بد سرگرمي اي نيست... انصافا... زندگي دومم است... به كسي چه.             ( مرگ قسطي – سلين – مهدي سحابي)

پس نوشت : نزديك دو ماه از خوندنش ميگذره اما روزي نيست كه سراغش نروم

+ نوشته شده در جمعه هجدهم دی 1388ساعت 23:19 توسط زاهد بارخدا |


وقتي از نويسنده حرف مي زنيم از چه كسي حرف می زنیم ؟

 در معرفي " كتاب من و ديگري "  تاليف و ترجمه احمد اخوت

لااقل براي من اين گونه است موقعي كه كتابي از احمد اخوت را دست مي گيرم ( چه مقالات و داستان هاي خودش چه ترجمه هايش ) آن چنان محو جذابيت و سادگي و صميميت نگارش كتاب مي شوم كه در يك نشست كتاب را به پايان مي رسانم

اين كتاب كه در ادامه ي كتاب ديگر اخوت " تا روشنايي بنويس " چاپ شده مشتمل بر هجده مقاله است كه هشت مقاله ي آن تاليف و ده تاي ديگرش ترجمه مي ياشد , كتاب در سه فصل تنظيم شده است فصل اول : "ساحت هاي من و ديگري " فصل دوم : "آيا نويسنده وجود دارد؟"  و فصل سوم : " چه كسي شكسپير را نوشت؟"

در فصل اول با ساحت هاي گوناگون من و ديگري سروكار داريم, با خودهاي متفاوت نويسنده , اينكه ظاهرا يك نفريم اما در عمل فردي هستيم با چهره ها و نقاب هاي گوناگون, وقتي ناخواسته  مشابه و هم اسم ديگري هستيم و بارها با او اشتباه گرفته مي شويم , لقب و اسم مستعاري كه با خود يدك مي كشيم و صرفا فقط يك برچسب نيستند و نقش هويت بخشي هم دارند و گاهي دوباره ما را تعريف مي كنند

از مطالب جالب اين بخش مي توان  به جريان رومن گاري كه با پنج نام متفاوت رمان ها و داستانهايش را منتشر مي كرد اشاره كرد و ماجراي بامزه ي اشتباه گرفتن عباس عبدي نويسنده با عباس عبدي ديگري كه بيشتر چهره اي سياسي است زماني هم كه مجموعه داستان " قلعه ي پرتغالي" عباس عبدي نويسنده چاپ شده خيلي ها آن را از آن عباس عبدي ديگر دانستند و حتي يكي از روزنامه ها هم در معرفي كتاب دچار اين اشتباه شد

چهار مقاله ي فصل دوم بيشتر در پي پاسخ دادن به اين سوالات است : اينكه وقتي از نويسنده حرف مي زنيم از چه كسي حرف مي زنيم ؟ آيا از نظر قانوني كسي به اسم نويسنده وجود دارد؟ آيا مي توان در گزينه ي شغل نوشت : نويسنده , آيا مي توانيم  براي اثر نويسنده هويتي مستقل قائل باشيم  به ويژه موقعي كه در قالب يك اثر انتشار مي يابد و تا ابد چهره و صدا و حضورش از آن خود اوست؟

چه شخصيت هاي داستاني اي كه با آنها آشنا مي شويم و تا سال هاي سال در ذهنمان باقي مي مانند كساني همچون هاكلبرفين , دن كيشوت , آناكارنينا و ...آيا از اينكه اين شخصيت ها را جز آدمهاي جهان به حساب نمي آوريم در حق شان ظلم نمي كنيم ؟ يا به قول كارلايل تاريخ جهان كتاب مقدس بي پاياني است كه همه ي مردم آن را مي نويسند و خود مي خوانند و مي كوشند آن را بفهمند و همچنين در اين كتاب حكايت زندگاني آنها هم نوشته شده است

اما فصل سوم براي من تكان دهنده ترين بخش كتاب بود كه در آن به اين مساله مي پردازد كه شكسپير كه بود؟ و آيا شكسپير نويسنده ي واقعي شاهكارهايي همچون هملت, اتللو, رمئو وژوليت و ديگر شاهكارهايي بود كه امروزه ما با نام او مي شناسيم ؟. اين فصل به بررسي شش امضاي به جا مانده از شكسپير و آراي كساني كه معتقدند اين شاهكارها را فرانسيس بيكن نوشته است مي پردازد

    

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 15:37 توسط زاهد بارخدا |


دو شعر از من در سايت رندان 

پس نوشت : شعر هاي قبلي ام در سايت رندان

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 12:32 توسط زاهد بارخدا |


...

بعضي اوقات فكر مي كنم يك آدم چند جمله اي در يك داستان كوتاه هستم و حرف هايي كه مي زنم حرف هاي خودم نيست,  بلكه چيزهايي است كه نويسنده در دهانم مي گذارد تا چند خط را پر كند يا مقدمه چيني كرده باشد براي تك جمله ي محشري كه كاراكتر اصلي داستان مي خواهد بگويد, در آن لحظات پيش خودم چهره ي رنگ پريده و مضطرب نويسنده را تجسم مي كنم كه با شرم نگاهم مي كند در حالي كه از افشاي رازي كه پيش من دارد نگران است, در طول زندگي ام تنها آن لحظات است كه احساس مي كنم از نويسنده ام مهمترم , هر چند آن لحظات درحكم يك بازي نشاط آور چند دقيقه  به خنده ام مي اندازند, اما از "خود" آن لحظاتم لذت نمي برم

 

پس نوشت :

سلام نويد

هشت سال از آن ترمي كه هم اتاق بوديم ميگذره, الان همينجوري يادت افتادم, حالم بد شد, هفت ساله ازت بي خبرم از خيلي هاي ديگه هم بي خبرم, حس مي كنم تو هم گاهي به يادم مي افتي,  آه ... سال هاي دور دانشجويي...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت 15:17 توسط زاهد بارخدا |


مرگ قسطي و مهدي سحابي

اواخر مرگ قسطي بودم كه "سوان" اس ام اس زد كه مهدي سحابي هم رفت يك لحظه شكه شدم نمي توانستم باور كنم به همين سادگي رفت, بلند شدم و سري به قفسه ي كتابها زدم وحشتناك بود آن همه كتاب خوب ,آن همه لحظات خوب را كسي برايت فراهم كرده باشد كه ديگر نيست, كتابهايي كه جايشان بهترين قسمت قفسه ها و بهترين گوشه ي اتاق است : هشت جلد درجستجوي زمان از دست رفته, خوشي ها و روزها,  مرگ قسطي , دسته ي دلقكها, مادام بواري, تربيت احساسات, سرخ و سياه, همه مي ميرند, بارون درخت نشین. ديويد كاپرفيلد, دوست باز يافته, شرم, بچه هاي نيمه شب (اين دوتاي آخري رو ندارم) و چند كتاب ديگر..., تا حالا فكر نمي كنم مرگ كسي تا اين اندازه مرا نارحت كرده باشد

مي خواستم از سلين بنويسم اما راستش از شدت ناراحتي نمي توانم چيزي بنويسم قبل از اين كتاب ( مرگ قسطي) دو كتاب ديگرش را خوانده بودم " سفر به انتهاي شب " و " معركه " كه واقعا هم معركه بودند مرگ قسطي كه شاهكار سلين به حساب مياد داستان نكبت و فقر و بي پناهي انسانهاست, ديگر از آن پاريس پر زرق و برق و مهماني هاي پروستي خبري نيست  او با چنان صراحت بي رحمانه و بدبينانه اي رنج ها و زشتي هاي دنيا و آدمهايش را نشان مي دهد كه خواننده را ميخكوب مي كند

وقتي كتاب را دستم گرفتم كه شروع به خواندنش كنم كمي مردد بودم با شناختي كه از سلين داشتم مي ترسيدم كتاب را شروع كنم و نتوانم تا آخر دوام بياورم,  وقتي هم به اواسط كتاب رسيدم خواستم كتاب را كنار بگذارم چون فكر مي كردم اگر يك صفحه ي ديگر بخوانم واقعا ديوانه مي شوم اما ادامه دادم , اين شگرد سلين است اينكه با واژه هاي تند و بي پرده و خشن زبان عاميانه,  با تعبير هاي مستهجن و بي ادبانه خشونت را از محدوده ي واقعيت خيالي بيرون آورده و به حيطه ي واقعيت حقيقي بكشاند تا خواننده را تكان دهد و به تعبير برخي  مفسران به خواننده تجاوز كند

نمي خواهم بيشتر بنويسم , نمي خواهم لذت خواندن كتاب ديگرش ( دسته ي دلقكها ) را به تاخير بيندازم, موهبت خواندن مرگ قسطي  و ديگر كتابهاي  سلين را از دست ندهيد

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388ساعت 17:1 توسط زاهد بارخدا |


شعر معروف سيف الدين فرغاني

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 11:50 توسط زاهد بارخدا |


                                  سه شنبه - بونوئل

پنجره را مي بندم هوا خيلي سرد شده است, مي روم داخل آشپزخانه و يك ليوان چاي مي ريزم, برادرم را مي بينم كه لم داده و دارد كتاب مي خواند, امروز او دارد اولين كتاب غيره درسي زندگي اش را مي خواند ديروز تصميم گرفت كه خواندن را شروع كند, تازه بيست و يك سالش شده در طول اين سالها بارها كتاب هايي را داده ام كه بخواند اما هربار بيست سي صفحه كه جلو مي رفت كتاب را برمي گرداند مي گفت نمي توانم تمركز كنم حوصله ندارم , اما اين يكي احتمالا جذبش كرده  چون از صبح از جايش تكان نخورده از كنارش كه رد مي شوم زير چشمي نگاهم مي كند كمي هم سرخ مي شود مثل اينكه خجالت مي كشد مي گويم چه خبر؟ مي گويد خيلي كتاب خوبيه دارد تمام مي شود چاي را دستش مي دهم برمي گردم آشپزخانه و براي خودم چاي مي ريزم ,به برادرم فكر مي كنم و به سالها پيش ,كه اولين كتاب زندگي ام را خواندم از آن روز سالها گذشته و من هر روز بيشتر براي فرار از تنهايي ام و پنهان كردنش از چشم ديگران به كتاب پناه برده ام

بر مي گردم اتاقم, كتاب "خاطرات و فراموشي " محمد قائد را از روي صندلي بر مي دارم و مي گذارم داخل قفسه ي كتاب ها خيلي وقت بود دنبالش مي گشتم اما هر جا مي رفتم مي گفتند چاپش تمام شده چند روز پيش كه به يك كتابفروشي دست دوم سر زدم پيدايش كردم و سريع برگشتم و خواندمش هر چند كه چند تا از مقالاتش را هم قبلا از سايت آقاي  قائد دانلود كرده بودم و خوانده بودمش ,اما هر كدام از مقالاتش به چند بار خواندن مي ارزد, با ديدن برادرم ياد مقاله ي "درباره ي نوستالژي" كتاب افتادم  و دچار نوعي دلتنگي شدم, ياد آن روزها كه پول هايم را جمع مي كردم تا كتابي بخرم  و نوشته هايم را از همه پنهان مي كردم ,

 هر چند اين هفته را خوب شروع نكرده ام اما دارد خوب پيش ميرود ,اين هفته را اختصاص داده ام به ديدن فيلم هاي بونوئل ,فعلا چهار فيلمش را ديده ام, فيلم هاي بونوئل آغاز دوباره اي براي من است هر فيلمش مرا به شدت تكان مي دهد ,ميلان كوندرا مي گويد جهان زماني دگرگون شد كه دن كيشوت كتابخانه اش را ترك مي كند و سفرش را مي آغازد ,اما براي من جهان از آنجا شروع مي شود كه بونوئل آرام آرام به سيگارش پك مي زند و تيغي را تيز مي كند نگاهي به آسمان مي اندازد و مي بيند ابري ماه را نصف مي كند ,با انگشتانش پلك هاي زني را باز مي كند و تيغ را نزديك مي برد و با ضربتي سريع  مردمك چشم را مي شكافد و بينايي جريان مي يابد, در اين بينايي است كه نازارين را مي بينم كه همراه دو زن و به قول فوئنتس دو سانچوپانزاي دامن پوش, سير و سلوك خودش را شروع مي كند تا بينش اصلي سورئاليست ها, همان وحدت دوباره ي اضداد شكل گيرد اين وحدت در همه ي فيلم هاي بونوئل ديده مي شود آنجا كه شمعون قديس در سكانس پاياني "شمعون صحرا" با شيطان ,كه اين بار به ظاهر دختر جواني در آمده است در باري نشسته است و در حالي كه مشروب مي خورد به موسيقي راك گوش مي دهد يا آنجا كه ويريدياناي نو ايمان كه در راه مسيح مي كوشد تا مستمندان را با دعا و پاكدامني  نجات دهد , اما توسط آنها مورد تجاوز قرار مي گيرد در سكانس پاياني فيلم  همراه پسر عموي قمارباز خود و مستخدمه ي شهوترانش با هم مي نشينند تا ورق بازي كنند

بونوئل پارادوكس كساني را كه در عين شكست پيروزند نشان مي دهد, اگر خوب دقت كنيم مي بينم شخصيت هاي مهم فيلم هاي او همه دچار نوعي خلق و خوي مذهبي بدون يقين مذهبي هستند كه در آخر مثل كشيش نازارين ايمانشان را به خدا از دست مي دهند و به ايمان به انسان مي رسند, قديسان و گناهكاران با هم ديدار مي كنند  و آنجاست كه تنها انسان است كه مي تواند انسان را نجات دهد خواه  اين كار را به نام خدا انجام دهند يا در برابر خدا, همان گونه كه در پايان درخشان "نازارين" مي بينيم  آنجا كه نازارين ابتدا از گرفتن آناناسي كه زني روستايي به او هديه مي دهد سرباز مي زند اما سرانجام مي پذيرد  يا در سكانس درخشان ديگري كه نازارين بر بالين دختر بيماري در روستايي طاعون زده سعي مي كند در آخرين لحظات زندگي دختر او را وادار به توبه كند و نام خدا را بر زبان آورد اما دختر به جاي توبه نام معشوقه اش را بر زبان مي آورد وفقط مي گويد : خوان ,خوان را به من بده ,بهشت را نمي خواهم .

جرعه اي از چاي را مي خورم و به برادرم فكر مي كنم به اينكه زماني كه اين فيلم ها را ببيند جهان را چگونه براي خودش تفسير مي كند به اينكه بعد از اتمام اولين كتابي كه خواند چه كتابي را پيشنهاد كنم بخواند و نگاهي مي اندازم به دي وي دي هاي فيلم هاي بونوئل  و مرددم كدامشان را براي امروز انتخاب كنم, سيگاري روشن مي كنم ,زير سيگاري را از روي كيس برمي دارم روي ميز كنار كيبورد مي گذارم ,اولين پك را به سيگار مي زنم بلند مي شوم و پنجره را باز مي كنم  .

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 16:20 توسط زاهد بارخدا |


عدد دو

1- آدم را پرسيدند كه از روزگار عمرت كدام وقت خوشتر بود ؟ گفت آن دويست سال كه بر سنگي برهنه نشسته بودم و در فرقت بهشت نوحه و گريه مي كردم . گفتند : چرا ؟ گفت : زيرا كه هر روز بامداد جبرئيل آمدي و گفتي ملك تعالي مي گويد :  اي آدم , بنال , كه من كه آفريدگارم ناله و نوحه ي تو دوست مي دارم

تفسير سوره يوسف – احمد بن محمد بن زيد طوسي

2- خيلي دلم مي خواهد وقتي كه مردم هر ده سال يك بار از ميان مرده ها بيرون بيايم ,خودم را به يك كيوسك برسانم و با وجود تنفري كه از رسانه هاي جمعي دارم ,چند روزنامه بخرم. اين آخرين آرزوي من است : روزنامه ها را زير بغل مي زنم, بعد كورمال كورمال به قبرستان بر مي گردم و از فجايع اين جهان با خبر مي شوم, سپس با خاطري آسوده در بستر امن گور خود دوباره به خواب مي روم.

با آخرين نفس هايم – بونوئل – ترجمه ي علي اميني نجفي                                       

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:14 توسط زاهد بارخدا |


                                    به نام پسر

" پس خودم را به مرگ خواهم سپرد, مانده ي يك ايمان,, بازگشت به سوي پدر, روز بزرگ آشتي"

اين جملات يادداشتهاي كافكا بعد از تشخيص بيماري اش "سل ريوي" است او ديگر مي داند كه به زودي خواهد مرد اما اين جملات معناي دوپهلويي هم دارند در اينجا منظور از كلمه ي پدر هم مي تواند پدر تني و زميني باشد هم پدر آسماني و بي شك روز آشتي هم معنايي عميق تر از توبه ي سنتي يهوديان دارد

او كه سالها در سايه ي ترس از پدر زيسته است اكنون مي خواهد با نوشتن نامه اي به او مشكلات روحي خود را به او بشناساند و در خلال آن نيز به تجزيه و تحليل زندگي خود هم بپردازد او مي داند كه مثل يك كافكاي واقعي شور و شوقي براي زندگي و كسب و كار در او نيست و حتي جايي كه خود را با پدرش مقايسه مي كند او را از هر جهت قوي تر از خويش مي يابد و توضيح مي دهد وقتي در حمام در يك اتاقك لباس هايشان را در مي آوردند چه وضعي پيدا مي كرد " من ,لاغر, ضعيف ,باريك ,تو ,قوي, بلند و چهار شانه  " " من خودم را در همان اتاقك فلاكت بار مي ديدم و نه فقط در قبال تو بلكه در قبال تمام دنيا " و آنجاست كه او در مي يابد هيكل و جسم پدرش به تنهايي براي خوار كردن او كافي است و آنقدر اين تفاوت بين آنها از هر لحاظ آشكار است كه مي نويسد " براي همديگر خطرناك بوديم "

اين وضع هم در مورد افكار و هم در مورد اشخاص مصداق داشت و كافي بود كافكا نسبت به كسي اظهار علاقه كند و آنجا بود كه پدرش بدون توجه به احساس او و بدون حرمت گذاشتن به قدرت قضاوتش با ناسزا و افترا و تحقير دخالت مي كرد " با گفته هايت بي خيال ضربه مي زدي دلت براي هيچ كس نمي سوخت انسان در برابر تو پاك بي دفاع بود " و اينگونه است كه زير فشار سخت گيري هاي پدر و تحقيرهايش كافكا بچه ي ترسويي بار مي آيد كه اعتماد به نفسش را در همه ي امور از دست مي دهد و حتي در مدرسه هم وقتي به كلاس بالاتري مي رفت هميشه اين ترس همراه او بود كه نكند جلسه اي تشكيل دهند تا ببينند چگونه توانسته است نمره ي قبولي كسب كند

در جايي ديگر از نامه به كوشش هايي كه براي ازدواج داشته اشاره مي كند از آنجا كه ادبيات براي كافكا در راس همه ي امور قرار داشته و اين را بارها درجاهاي مختلفي تكرار مي كند ازدواج به عنوان يك فكر براي او مطرح مي شود تا بتواند در سايه ي آن استقلال پيدا كند اما از نظر روحي ظاهرا قادر به ازدواج كردن نيست " و اين همان فشار روحي ناشي از ترس و ضعف و حقير منشي من است " او لازمه ي ازدواج را در چيزهايي مي داند كه در پدرش تشخيص داده است : قدرت بدني و تمسخر ديگران ,سلامتي و نوعي افراط ,بلاغت كلام و عدم لياقت, اعتماد به نفس و نارضايي از همه كس, استبداد ,پر كاري, تن نترس ,چيزهايي كه كافكا نصيبي از آنها ندارد او بعد از چند بار نامزدي بالاخره قيد ازدواج را مي زند چرا كه آن را در قلمرو بي چون و چراي پدرش مي داند " من گاهي اين تصور را در ذهن دارم كه نقشه ي زمين را پهن كرده اند و تو با تمام بدنت رويش دراز كشيده اي آن وقت احساس مي كنم كه فقط آن مناطقي براي زندگي به من اختصاص داده شده است كه يا بدنت آنها را نپوشانده يا دور از دسترست قرار دارد و اينها مناطقي هستند نه چندان متعدد و نه چندان تسلي بخش و ازدواج در هر حال جزو آنها نيست "

در چند جاي ديگر نامه به بيزاري پدرش نسبت به نويسندگي اش اشاره مي كند او هميشه در استقبال از كتابهاي كافكا و حتي " پزشك دهكده " كه به او تقديم شده يود تنها به ذكر جمله اي اكتفا مي كند : " بگذارش روي ميز پاي تخت "

مي توان پي برد كه رابطه ي كافكا با پدرش نمايانگر همان دوگانگي شخصيت هاي اصلي آثارش به مقاماتي است كه در برابر اين شخصيتها قد علم كرده اند و انگار اين كشمكش ها پاياني ندارند و آشتي بين آنها همچون رابطه ي او با پدرش ناممكن است, اين است كه بهترين آثار او داستانها و رمانهاي ناتمامي هستند كه پاياني ندارند و انگار مي خواهند زير سايه ي شكي كه در خواننده  برانگيخته اند تا بي نهايت گسترش يابند

از جمله ي آخر نامه مي توان چنين استنباط كرد كه اين نامه وصيت نامه ي كافكا هم هست تا به قول خود كافكا به وسيله ي آن او و پدرش بتوانند به حقيقت نزديك شوند و كمي به آرامش برسند و زندگي و مرگ را برايشان آسان گرداند اما اين نامه هيچ وقت به دست پدرش نرسيد و مرگ را براي كافكا آسان نكرد و چنين شد كه زير فشار طاقت فرساي زندگي و بيماري اش به پزشكش نوشت : اگر مرا نكشي قاتلي

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 18:16 توسط زاهد بارخدا |


...

گاهی

شعر را

نباید نوشت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:55 توسط زاهد بارخدا |


قول

فریدریش دورنمات - عزت الله فولادوند - طرح نو

فریدریش دورنمات روز پنجم ژانویه 1921 در شهر کوچک کونل فینگن نزدیک برن در یکی از کانتونهای آلمانی زبان سوئیس به دنیا آمد و روز 14 دسامبر 1990 در گذشت در دانشگاه الاهیات و فلسفه می خواند و دوران کودکی اش را تحت تربیت مذهبی پدر کشیش و سختگیرش می گذراند که بعد ها واکنش در برابر این نوع تربیت و امتناع از پذیرش ارزشهای القایی پدرش بن مایه ی اندیشه های او در آثارش قرار می گیرد

شهرت او بیشتر مدیون نمایشنامه های اوست اما سهم رمان های او نیز کمتر از آنها نیست رمان هایی در قالب رمان پلیسی که مرز داستانسرایی را پشت سر می گذارند و وارد قلمرو هنر و فلسفه می شوند

قهرمان های رمان هایش اگر چه مانند دیگر قهرمان های رمان های پلیسی با جنایت مبارزه می کنند اما مبارزه ی اصلی آنها علیه حماقت این دنیاست علیه بی عدالتی در مفهوم گسترده ی آن و گاه علیه خود قانون که از جهاتی به تبهکاران کمک می کند و این مشکل را به وجود می آورد که نتوان از راه قانون و بصورت قانونی علیه جرم و جنایت و جانی عمل کرد و تا جایی پیش می رود که قهرمان را در راه مبارزه اش به مرز جنون می کشاند

سخن گفتن از قهرمان در آثار دورنمات مضحک می نماید چرا که جهانی که دورنمات تصور می کند جهانی بدون قهرمان است و این باور اندوهناک او را تا بدانجا می کشاند که بگوید : " ما در این جهان, دیگر قهرمان تراژیک نداریم بلکه تراژدی هایی داریم که خون خواران تاریخ جهان مثل هیتلر و استالین با ماشین های کشتار خود به صحنه می برند "

چهره ی اصلی ( نه قهرمان ) در این رمان گارآگاه زبردستی است ( ماتئی ) که نه زن دارد و نه سیگار می کشد نه مشروب می خورد بلکه تنها در اتاق هتلی زندگی می کند و به هیچ چیز جز کارش نمی اندیشد و در کارش چنان موفق است که قرار است بعنوان نماینده پلیس سوئیس جهت آموزش نیروهای پلیس اردن به آن کشور سفر کند اما در آخرین روزهایی که او خود را برای سفر آماده می کند جسد دختر بچه ای پیدا می شود و او که مامور گفتن ماجرا به خانواده ی کودک می باشد در جریان رویارویی با آنها به مادر دختر قول می دهد تا قاتل دخترش را پیدا کند در این میان فروشنده ی دورگردی دستگیر و پس از بازجویی طولانی ای به قتل اعتراف میکند و همان روز در زندان خودکشی می کند اما ماتئی می داند که او قاتل واقعی نیست به اردن نمی رود دم و دستگاه پلیس را رها می کند آبروی حرفه ای اش را از دست می دهد با زن فاحشه ای هم خانه می شود سیگار می کشد و معتاد به الکل می شود امتیار پمپ بنزینی می گیرد و در آنجا منتظر می ماند تا قاتل روزی به سراغش بیاید

اما غافل از اینکه بیهودگی تلاش های آدمی زندگی او را به یک تراژدی تبدیل کرده است اما نه به معنای کلاسیک آن بلکه امروزه تراژدی با زندگی آدمها عجین شده  و هر کس با آن زندگی می کند و تراژدی بزرگ این است : منطقی که او با آن به کشف حقیقت می رود ساخته ی اندیشه ی آدمی است  و آدمی در تلاش بیهوده اش سعی می کند از دریچه ی آن به جهان بنگرد و آن را درک کند حال آنکه واقعیت تابع اتفاق و تصادف و پیش بینی نشده است

خوشبختانه چند نمایشنامه و سه رمان از دورنمات ترجمه شده است  و از روی رمان هایش نیز چند فیلم ساخته شده است که البته  خواندن کتاب هایش لطف دیگری دارد " قول " و " قاضی و جلادش " دو رمان دیگر نویسنده هستند که با این رمان توسط نشر ماهی در قطع جیبی و با ترجمه ی س. محمود حسینی زاد چاپ شده اند از قول ترجمه ی دیگری هم به دست عزت الله فولادوند توسط انتشارات طرح نو چاپ شده که من ترجمه ی آقای فولادوند را خوانده ام  اما دو رمان دیگرش را با ترجمه ی حسینی زاد خوانده ام که آن هم  ترجمه ی خوبی است

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:0 توسط زاهد بارخدا |


سوررئالیست ها

بیانیه ی 27 ثانویه ی 1925

1- ما کاری با ادبیات نداریم اما اگر لازم شود مثل هر کس دیگری می توانیم از آن استفاده کنیم

2- سوررئالیسم نه یک وسیله ی بیان جدید است نه چیزی ساده تر و نه حتی یک مابعدالطبیعه ی شعر, وسیله ای است برای آزاد سازی مطلق ذهن و امثال آن

3- ما مصمم به ایجاد یک انقلاب هستیم

4- ما واژه ی سوررئالیسم را با واژه ی انقلاب در یک ردیف قرار داده ایم تا خصلت عینی, بی غرض و حتی مستاصل انقلاب را نشان دهیم

5- ما هیچ ادعای تغییر چیزی از اشتباهات انسان را نداریم فقط می خواهیم نشان دهیم که چه افکار سستی دارد و خانه ی متزلزلش را روی چه پی های لرزانی, چه خاک پوکی ساخته است

6- این اخطار رسمی را توی صورت جامعه پرت می کنیم هر جور که از نابرابری هایش, از حرکت های غلط روحش, دفاع کند ما هدف خود را گم نمی کنیم

7- ما در شورش تخصص داریم اگر لازم شود هیچ عملی نیست که ما قادر به ارتکاب آن نباشیم

سوررئالیسم یک جور شعر نیست

فریاد ذهنی است که به سوی خود چرخیده و با استیصال مصمم به شکستن غل و زنجیر خویش است

ولو در صورت لزوم با چکشی مادی

مانیفست دوم  1929

ما را همه چیز به سمت این باور سوق می دهد که ذهن انسان دارای نقطه ای است که در آن مرگ و زندگی ,خیالی و واقعی ,گذشته و آینده, انتقال پذیر و انتقال ناپذیر, بالا و پایین, دیگر نقیض هم به نظر نمی رسند اکنون با هر اندازه جستجو هیچ نیروی محرک دیگری در فعالیت های سوررئالیست ها پیدا نمی شود مگر امید به یافتن و تعیین این نقطه, پس روشن می شود که سوررئالیسم را صرفا سازنده یا ویرانگر تعریف کردن کاری عبث است. نقطه ای که منظور ماست به طریق اولی نقطه ای است که سازندگی و ویرانگری را دیگر نمی توان ضد یکدیگر قلمداد کرد .

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 8:12 توسط زاهد بارخدا |


عدد سه

ا- این روزها با " حکمت شادان " نیچه خوشم فعلا حال خواندن هیچ کتاب دیگری را ندارم مدتی است نیچه خور شده ام البته قبلا هم زیاد می خواندم اما نه به شدت این روزها , گاهی به سرم می زند کتابخانه ام را از هر چی کتابه خالی کنم و جز این کتاب  و " دن کیشوت " و " نامه های وان گوگ " کتاب های دیگری برای خودم باقی نگذارم اما هر بار که خواسته ام این تصمیمم را عملی کنم تا می رسم به کتاب های داستایوسکی و چند نویسنده ی دیگر خشکم می زند راستش نمی توان به راحتی  ازکنار چند تا کتاب گذشت , این است که بی خیال می شوم ,فعلا که با نیچه خوشم ,شاید بعد از این کتاب دوباره بروم سراغ دن کیشوت

2- من معمولا خواب آرامی ندارم و تا جایی که به یاد می آورم همیشه تا صبح در مرز میان خواب و بیداری با کابوس و اوهام دست و پا زده ام و صبح ها با احساس کسالت و خستگی جسمی و روحی بیدار شده ام این روزها هم که اوضاع روحی خوبی ندارم صد مرتبه بدتر شده است اما فکر کنم نیچه دارد کار خودش را می کند چون امروز با عجیب ترین احساس زندگی ام بیدار شدم موقع بیدار شدن چنان احساس شادکامی می کردم از اینکه می توانم یک استکان چای داغ بخورم که اشک در چشمانم جمع شد

3- در کار هنر شکسته کامی               به زان که بود شکسته نامی

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 13:11 توسط زاهد بارخدا |


 

سه شعر از من در سایت  رندان

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 12:19 توسط زاهد بارخدا |


سخت سرما خورده ام

و همه می دانند چگونه سرماخوردگی های سخت

همه ی نظم جهان را به هم می زند

ما را دشمن زندگی می کند

و حتا متافیزیک را به عطسه زدن وا می دارد

من همه ی روز را که به بینی ام می وزید

                                               هدر داده ام

سرم گیج و گنگ درد می کند

حالتی غم انگیز برای شاعری خرد

امروز من واقعا شاعری خردم

آنچه روزهای قدیم بودم آرزویی بود

آن همه گذشته ست

خداحافظ ملکه ی پریان برای همیشه

تو بال هایت از خورشید بود

و من اینجا قدم می زنم

من خوب نمی شوم مگر بروم در بسترم دراز بکشم

من هرگز خوب نبودم

مگر وقتی در پهنه ی جهان دراز می کشیدم

چه سرماخوردگی سختی!..

حالتی جسمانی

 

من به حقیقت نیاز دارم

و کمی آسپرین

                                فرناندو پسوا

 

پس نوشت :سخن گفتن از فرناندو پسوا برای من دشوار است , شاعر درون نگری که با چهار نام مختلف شعر می نوشت : خودش . آلبرتو کایرو . ریکاردوریس. آلوارو دوکامپوس و هر کدام با سبک و ویژگی مخصوص به خودش

لذتی را که از خواندن " کتاب دلواپسی " اش برده ام و می برم را هرگز فراموش نمی کنم کتابی که حاصل بیست سال تلاش بی وقفه ی اوست هر چند که تا قبل از مرگش مانند دیگر آثارش فقط چند قطعه از آن را آن هم در مجلات آن زمان چاپ کرده بود  بعد از مرگش بود که درون صندوقچه ی بزرگی نوشته هایش متشکل از چهل هزار صفحه پیدا شد او بیشتر از هر نویسنده و شاعری در ذهن و قلب من جای دارد و به اصطلاح نویسنده ی محبوبم می باشد خوشبختانه در ایران چند کتاب از او ترجمه شده است

دلیل انتخاب این شعرش هم حال بدم می باشد چون چند روز است به شدت سرما خورده ام و تمام تنم درد می کند

1- دکان سیگار فروشی – فرناندو پسوا – ترجمه ی حمید فرازنده – انتشارات نقش خورشید

2- کتاب دلواپسی – پسوا – ترجمه ی جاهد جهانشاهی – انتشارات نگاه

3- فاوست – پسوا – ترجمه ی علی عبداللهی و علیرضا زارعی – نشر نگاه معاصر

4- بانکدار آنارشیست و شاعر یک متظاهر است – پسوا – علیرضا زارعی – شولا

5- دریانورد – پسوا – علیرضا زارعی - هرمس ( زیر چاپ )

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:39 توسط زاهد بارخدا |


 

عروسک و کوتوله

والتر بنیامین ترجمه ی مراد فرهادپور – امید مهرگان

حکایت می کنند از آدمکی که چنان ساخته شده بود که می توانست به استادی شطرنج بازی کند, و هر حرکت مهره های حریف را با حرکتی که ضامن برد او بود پاسخ گوید. عروسکی در جامه ی ترکی با قلیانی در کنار, رو در روی صفحه ی شطرنجی گذارده بر میزی عریض. مجموعه ی منظمی از آینه ها این توهم را بر می انگیخت که این میز از همه سو شفاف است . حال آنکه به واقع, گوژپشتی ریزاندام که شطرنج بازی خبره بود در جوف میز می نشست و به یاری رشته ها دستان عروسک را هدایت می کرد

می توان نوعی قرینه ی فلسفی برای این دستگاه متصور شد . عروسکی که نامش " ماتریالیسم تاریخی " است , باید هماره برنده شود او می تواند به سهولت همه ی حریفان را از میدان به در کند به شرط آن که از خدمات الاهیات بهره جوید , الاهیاتی که چنان که می دانیم امروزه آب رفته است و باید از انظار کناره گیرد

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 13:42 توسط زاهد بارخدا |


  فلاسفه ی بزرگ ( آشنایی با فلسفه ی غرب )

براین مگی – مترجم عزت الله فولادوند – انتشارات خوارزمی

خواندن متون فلسفی به دلیل نوع نگاه ویژه ی فیلسوف و بیان کلمات تخصصی فلسفی بیشتر اوقات طاقت فرسا بوده و زمان خاص خود را می طلبد و درک و دریافت آنچه فیلسوف هم می گوید کار آسانی نیست و چه بسا برای خود ما هم پیش آمده باشد که بعد از خواندن یکی از آن کتابها احساس کنیم چیزی از مطالب دستگیرمان نشده است

متاسفانه در قرن بیستم فلسفه به کاری حرفه ای  و تخصصی بدل شد و جز کسانی که وارد مطالعات فلسفی می شوند کمتر کسی از دیگر رشته ها سراغ  کتاب های فلسفی  می روند  و عموما می گویند که نمی توانند با کتاب رابطه برقرار کنند لذا با توجه به مردمی تر شدن علم و دانش و فرهنگ در جهان امروز نیاز به کتابهایی با زبان ساده ترهر چه بیشتر احساس می شود

در این میان هستند کتابهایی که با اینکه موضوع بحث آنها فلسفه است اما با ابتکار نویسنده در شیوه ی بیان آن خواندنش چنان جذاب می شود که کنار گذاشتنش کار آسانی نیست

از میان این نوع کتابها می توان به دو کتاب " فیلسوفان بزرگ یونان باستان " و " فیلسوفان بزرگ قرون وسطا " نوشته ی " لوچانو دکرشنتزو " اشاره کرد نویسنده در این دو جلد با زبان ساده و شیرین و آکنده از طنز به بیان احوالات و و اندیشه های فیلسوفان می پردازد و هیچ گاه در حین خواندن احساس اینکه کتابی در مورد فیلسوفان می خواند  دست نمی دهد

مهم تر از این دو جلد می توان به دو کتاب " مردان اندیشه " و فلاسفه بزرگ " نوشته ی "براین مگی" اشاره کرد اساس این کتابها سلسله برنامه هایی بوده که در سال 1987 از تلویزیون بی بی سی پخش می شده اما چنان که در مقدمه ی کتاب هم اشاره شده مطالب کتاب ها عینا همان متن برنامه ها نیست بلکه با مشارکت شرکت کنندگان بعدا تغییراتی پیدا کرده است

آنچه کتاب را از دیگر تاریخ فلسفه ها متمایز می کند کیفیت ارائه ی مطالب است براین مگی درباره ی هر فیلسوف با یکی از فیلسوفان معاصر صحبت می کند و باید اشاره کرد که سهم خود براین مگی کمتر از آنها نیست او با تسلطی که به آرا و اندیشه های فیلسوفان دارد بسیاری نکته های پیچیده را با توضیحات و گاه با ایرادهایی که می گیرد روشن تر می کند

از دیگر کتابها در این زمینه می توان به دو جلد " تاریخ فلسفه ی غرب " برتراندراسل با ترجمه ی خوب نجف دریابندری اشاره کرد که آن دوجلد هم با زبان ساده و همه فهم به ارائه ی مطالب پرداخته است و آخر سر هم نه جلد تاریخ فلسفه ی کاپلستون که یک کتاب دانشگاهی هم هست و مهمترین کتاب در زمینه ی تاریخ فلسفه می باشد

پیشنهاد بنده این است که قبل از سراغ گرفتن و خواندن کتابی از هر فیلسوفی که باشد قبلش مروری روی  مطالب کتاب براین مگی و راسل  در زمینه ی آن فیلسوف داشته باشیم

پس نوشت : خوب شد محسن یادم انداخت که بگم چند سال پیش مصاحبه های کتاب " مردان اندیشه " از شبکه ی چهار دویله و پخش شد که می توانید آن را در ده سی دی تهیه کنید من ده تا سی دی را دارم ولی از بس کیفیت شان بد است رغبت نمی کنم نگاهشون کنم خواندن کتاب بهتره

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 12:58 توسط زاهد بارخدا |


  عدد سیزده

خیابان یک طرفه - والتر بنیامین – حمید فرازنده

 وقتی روی این عدد تامل می کنم, احساس لذتی دردناک به من دست می دهد / مارسل پروست

1- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها را می توان به بستر برد.  

2- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها زمان را در هم می بافند, بر شب مانند روز, و بر روز مانند شب حکم می کنند.

3- نه کتاب ها برای دقیقه ها ارزش قائلند, و نه ر.و.س.پ.ی ها . اما آشنایی نزدیک تر با آنها نشان می دهد در واقع چقدر عجول اند .همین که توجه مان به آنها معطوف می شود, شروع به شمردن دقیقه ها می کنند.

4- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها همواره در عشقی ناکامیاب نسبت به یکدیگر به سر برده اند .  

5- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها هر دو مردان ویژه ی خود را دارند , مردانی که از طریق آنها گذران روزگار می کنند و عذابشان می دهند, در این زمینه , مردان ویژه ی کتاب ها منتقدان اند . 

6- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها در موسسه های عمومی جای دارند, مشتری هر دو دانشجویان اند. 

7- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها- به ندرت کسی که تصاحب شان می کند, شاهد مرگ شان می شود. پیش از آنکه عمرشان به سر رسد گم و گور می شوند.  

8- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها خیلی علاقه دارند توضیح دهند چگونه به این روز و حال افتاده اند و از گفتن هیچ دروغی فرو گذار نمی کنند در واقع اغلب سیر و چگونگی ماجرا را متوجه نشده اند سال ها دنبال " دل شان" رفته اند و روزی بدنی فربه در همان نقطه ای برای خودفروشی می ایستد که صرفا برای " آموختن درس زندگی " توقفی داشته است. 

9- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها وقتی نمایش می دهند, دوست دارند پشت کنند  .

10- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها زاد و رودشان زیاد است

11- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها - " راهبه ی پیر- ر.و.س.پ.ی جوان" . چقدر کتاب هست که زمانی بدنام بود و اکنون راهنمای جوانان است .

12- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها دعوا مرافعه های شان را جلو چشم همه می کنند. 

13- کتاب ها و ر.و.س.پ.ی ها – پانویس یکی , اسکناس های دیگری در جوراب های بلندش است .

 

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 12:4 توسط زاهد بارخدا |


 طاعون

آلبر کامو - ترجمه رضا سید حسینی - انتشارات نیلوفر

 به قول خود کامو این داستان به همه ی ما مربوط است, رمان حکایت مردمانی است که خود را در برابر بلایی مهلک می بینند که آنها را از دنیا جدا می کند بلایی که وجدانشان را بیدار کرده است تا با محبت و دوستی بتوانند در مبارزه ای که زندگی اش می نامیم به صلح و صفا دست یابند

چیزی که در این رمان جلب توجه می کند واکنش مردم هنگام دیدن ویرانی آن چیزهایی است که تصور می کردند برای ابد پایدار می ماند چیزهایی چون سلامتی , ارتباط داشتن با کسانی  که به هم عشق می ورزیدند , طاعون با آمدن موش ها شروع می شود و رفته رفته قربانیان بیشتری را به کام مرگ می برد دروازه های شهر بسته می شود و مبارزه آغاز می گردد

" دکتر ریو " بدون ترس از بیماری به درمان بیماران می پردازد او که مومن نیست به  " پرپانلو " که معتقد است طاعون را خداوند برای مجازات گناهکاران فرستاده است و فکر می کند یگانه راه نجات توبه و پشیمانی است می گوید : رستگاری بشر برای من ادعای بزرگی است من آن همه دور نمی روم برای من سلامت بشر اول از همه اهمیت دارد به نظر او در انسان جنبه های ستایش انگیز بیشتری هست تا رذایل و جنبه های تحقیرآمیز

از شخصیت های دیگر رمان که بیشتر از دیگران می توانیم صدای کامو را در کلام او بشنویم " تارو " است او آرزو می کند که مانند یک قدیس – بدون ایمان مذهبی – رفتار کند اساس تفکر او این است که هیچ دستاویزی بد یا خوب نمی تواند دلیل کشتار دیگران یا توجیه گر مرگ کسی باشد

طاعون کتابی  انسان دوستانه است فریاد بشریت است چرا که به قول " تارو " هر کسی طاعون را در خویشتن دارد هر چند زمانی فرا می رسد که بلا دور می شود و دروازه های شهر باز می شوند اما نباید از این نکته غافل ماند که به دنبال طاعون جسم, طاعون روح همچنان زنده می ماند

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 13:43 توسط زاهد بارخدا |