تبليغاتX
استامینوفن
احتمالا «استامینوفن» دیگر به روز نخواهد شد. از این پس در «خارج از ترومپت» خواهم نوشت.

 

 

خارج از ترومپت

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:30  توسط زاهد بارخدا  | 

کلاریسای عزیز

به یاد بیاور آن بوسه ی دم غروب را، آن لحظه ی موعود که سعادت بوسه ای بود روی چمن های پامال شده ی کنار استخر، که هیجده سالت بود و ریچارد هنوز عضلانی و بلندبالا بود.. آن روزهای خوب دانشجویی که همه چیز کمک می کرد تا دوستی تو و ریچارد بدل به عشقی همه جانبه شود. به یاد بیاور چگونه یک روز در کنج خیابان بلیکر به بوسه ی ریچارد جواب ندادی و آینده ای را که انتظارتان را می کشید پس زدی؛ آن آینده ی آکنده از ماجراهای عاشقانه را. به یاد بیاور روزی را شبیه آن روز صبح که از آن خانه ی قدیمی پا بیرون گذاشتی، همان روزی که جیغ کشیدی: «نه»، که ریچارد گفت: «تو با من خوب تا کردی، خانم دلوی»؛ به یاد بیاور چطور خودت را به پنجره رساندی تا پرواز ریچارد را ببینی. روب دوشامبرش را که در باد به اهتزاز در آمده بود. لکه های پهن و تیره و تقریبا سیاه خون را، و هر دو پای برهنه اش، که چون خود مرگ سفید و لخت بودند؛ با همان دمپایی نمدی که هدیه ی تو بود. به یاد بیاور چطور کنارش زانو زدی، دستت را گذاشتی روی شانه ی بی حرکتش، و با ملایمت، گویی می ترسیدی بیدارش کنی روب دوشامبرش را از روی صورتش کنار زدی و گفتی: «مرا ببخش که از بوسیدن لب هایت خودداری کردم. مرا ببخش»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 17:45  توسط زاهد بارخدا  | 

خارج از ترومپت

www.zahedbarkhoda.blogfa.com

www.zahedbarkhoda.blogfa.com

www.zahedbarkhoda.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 2:12  توسط زاهد بارخدا  | 

 

در یکی از روزهای بهاری سال 1948 «شرلی جکسن» داستانی می نویسد و آن را برای مجله ی نیویورکر می فرستد. بعد از چاپ داستان صدها نامه پر از ابراز خشم و ناسزا به دفتر مجله فرستاده می شود، خوانندگان می خواهند نویسنده از آنها عذرخواهی کند، برخی نیز او را تهدید کرده اند، برخی دیگر نامه نوشته اند که دیگر این مجله را نخواهند خرید و اشتراکشان را قطع می کنند. آنها تعجب می کنند که چطور مجله ای همچون نیویورکر حاضر شده است چنین داستان وحشت آور و تهوع آمیزی را چاپ کند. داستان، شرح یک قرعه کشی است، در یک روستا؛ که در آن روستاییان به عادت هر ساله شان در یک روز خاص جمع شده اند تا به قید قرعه یکی را از میان خودشان انتخاب کنند، در آخر هم قرعه به نام هر کس که افتاد دیگر روستاییان او را در کمال آرامش سنگسار می کنند. همین خشونت در داستان بود که خوانندگان را به وحشت انداخته بود، آنها از مواجهه با این حقیقت دردآور می ترسیدند که انسان گاهی چقدر می تواند وحشیانه عمل کند. سال ها بعد خود جکسن در یک مصاحبه گفته بود که قصدش از قرار دادن یک مراسم بی رحمانه در زمانه ی حال این بوده که خشونت بی هدف و غیرانسانی زندگی را به نمایش بگذارد.

اما ظاهرا این خشونت را پایانی نیست. «جویس کرول اوتس» داستان کوتاهی دارد که برای من به همان اندازه ی «لاتاری» شرلی جکسن دردآور است، و از ده سال پیش که آن را برای اولین بار خواندم هنوز هم با ترس سراغش می روم، و هر بار بیشتر از دفعه ی قبلی مرا به وحشت می اندازد.

«برهنه» داستان زن 46 ساله ای است که یک روز بهاری هنگام قدم زدن به سوی محل زندگی اش ناگهان صدای داد و فریاد و خنده ی بچه هایی را از پشت سرش می شنود. بچه هایی حدود هشت و نه ساله که بزرگترین شان پسر سیاه پوست یازده ساله ای است که او را صدا می زند: «هی! خانم! با توام». زن همین که برمی گردد بچه ها می ریزند روی سرش و او را زیر مشت و لگد می گیرند. آنها وحشیانه شروع می کنند به کتک زدن زن و پاره کردن لباس هایش. جیب هایش را خالی می کنند و در حالی که می خندند و جیغ می زنند او را به پشت می خوابانند و شلوار و کفش ها و جوراب هایش را درمی آورند، سینه بند و لباس های زیرش را پاره می کنند، و بعد از اینکه کیف پول، کلید اتومبیل و ساعت مچی اش را هم برمی دارند فرار می کنند.

زن حالا برهنه است، تمام تنش درد می کند و همه جایش خونی است. به زور بلند می شود تا بلکه لباس هایش را پیدا کند، اما می بیند بچه ها آنها را با خودشان برده اند، نمی داند چکار کند؛ از ترس پشت بوته ای پنهان می شود و شروع می کند به فکر کردن به اینکه چطور خودش را برهنه به خانه اش برساند، و داستان شرح اندوهبار رسیدن زن به خانه اش است. خانه ای که در آن شوهرش با دو فرزند و پسر خوانده اش منتظر او هستند.

خواندن این دو داستان را از دست ندهید. از «لاتاری» ترجمه های زیادی هست اما می توانید آن را در مجموعه ی «لاتاری، چخوف و داستان های دیگر» با ترجمه ی جعفر مدرس صادقی بخوانید که نشر مرکز آن را چاپ کرده است. داستان «برهنه» را هم می توانید در کتاب «وقتشه با من زندگی کنی» بخوانید، که مجموعه ی نه داستان از «جویس کرول اوتس» است، با ترجمه ی مهری شرفی، که آن را هم نشر مرکز چاپ کرده است. 

 

عنوان یادداشت نام داستان کوتاهی است از «خوان رولفو»

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم اسفند 1390ساعت 21:1  توسط زاهد بارخدا  | 

 

دانشجو است، فلسفه می خواند. یک روز به صورت اتفاقی یکی از کتاب های هم خانه اش را که قاتی کتاب های دیگر، کف اتاق افتاده، برمی دارد و شروع می کند به خواندن. شیفته ی کتاب می شود و نویسنده اش. بعد همه چیز عوض می شود، همه چیز را کنار می گذارد، تمام کتاب های کانت، هگل، اسپینوزا، استاندال، مارکوزه و ... از تمام کتاب های دیگر صرف نظر می کند تا فقط کتاب های نویسنده را بخواند. همان خانم نویسنده ای که هیچ چیز ازش نمی داند، که نمی شناسدش، اما شیفته اش شده است، شیفته ی تک تک کلمات و سطر سطر کتاب هایش، و حتی شیفته ی اسمش.

یک روز باز به صورت اتفاقی می فهمد قرار است در همان شهری که او دانشجو است فیلمی از همان خانم نویسنده نمایش داده شود، آن هم با حضور نویسنده. و چه چیزی بهتر از این. کتابی از نویسنده را برمی دارد و راهی سینما می شود. دلش می خواهد دسته گل بزرگی با خودش ببرد، اما خجالت می کشد. بعد از نمایش فیلم جلو می رود و کتاب را به نویسنده می دهد تا برایش امضا کند، به نویسنده می گوید: «نوشته هایم را می خواستم برایتان بفرستم». کتاب را که پس می گیرد می بیند کنار امضاء، نویسنده آدرسش را هم نوشته است. ماجرا شروع می شود، از فردای همان روز شروع می کند به نامه نوشتن، دست بردار هم نیست، مدام می نویسد، روزی چندبار. اما دریغ از یک کلمه جواب.

درس را رها می کند و می شود «خواننده ی مطلق» کتاب های خانم نویسنده. نامه نویسی را ادامه می دهد، کماکان بی پاسخ. حتی یک کلمه ی ناقابل. پنج سال می گذرد تا اینکه یک روز بسته ای از نویسنده می رسد، نسخه ای از کتاب تازه اش. دیگر دست از نوشتن می کشد. چند وقت بعد دوباره بسته ای دیگر می رسد، نسخه ای دیگر از همان کتاب، با یک سطر نوشته: «گفتم نکند نسخه ی اول به دست تان نرسیده باشد». نامه را باز بی جواب می گذارد.

روز های دیگر می آیند و او باز چیزی نمی نویسد. اما هم چنان کتاب های تازه ی نویسنده می رسند. خود نویسنده آنها را برایش پست می کند. یک روز برای دیدن فیلم تازه ی نویسنده سوار قطار می شود و می رود به شهری که نویسنده آنجاست، به امید اینکه او را آنجا ببیند. می رود به آدرس نویسنده، اما می ترسد، از اینکه یکهو او را ببیند، از اینکه چه بگوید. ناچار سوار قطار می شود و برمی گردد.

اما سرانجام یک روز نامه ای از خانم نویسنده دستش می رسد: «مریض بودم، حالا بهترم، علتش الکل است، حالم بهتر شده، بازنویسی متنی را برای فیلم آماده کرده ام. به نظرم یکی از سه متن این مجموعه به شما ربط پیدا می کند. متن را به خاطر شما نوشتم، هنوز برایم ناشناخته اید، تمام نامه های تان را خوانده ام، نگه می دارم شان.» عقل از سرش می پرد، دوباره نامه نویسی را از سر می گیرد، چندین نامه در روز.

 و این حکایت آشنایی «یان آندره آ» است با مارگریت دوراس. دانشجویی که شانزده سال با مارگریت دوراس زندگی میکند، در کنار او. دوراس می گوید، او تایپ می کند. همنشینی به همدلی می انجامد. بعد از مرگ دوراس سکوت شانزده ساله اش را می شکند و از آن دوران می گوید. از آن زن: «نمی توانستم اسمش را بر زبان بیاورم، فقط می توانستم بنویسمش. هیچ وقت هم نتوانستم تو خطابش کنم.»

او حکایت این شانزده سال را در کتابی نوشته است، به همان سبک دوراس. کتابی با نام «همان عشق». کتابی جذاب و خواندنی، به جذابی کتابی از خود دوراس. حکایت دو نفر که سرنوشت شان کلمه است. که به کلمات عشق می ورزند. که نوشتن یگانه وطن آنهاست. که می دانند آنکه می نویسد، همراه تمام جهان می نویسد، نه به تنهایی. خواندن این کتاب را از دست ندهید. با ترجمه ی قاسم روبین، و چاپ انتشارات نیلوفر.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 23:24  توسط زاهد بارخدا  | 

 

هفت سال پیش که برای اولین بار مجموعه داستان کوتاه «روزی روزگاری، دیروز» را خواندم نمی دانستم قرار است مرا با یکی از نویسندگان محبوبم آشنا کند. یادم نمی آید تا قبل از خواندن آن کتاب اسمی هم از «شرمن الکسی» شنیده باشم، اما خواندن همان داستان کوتاه «قلچماق ترین سرخ پوست دنیا» کافی بود شرمن الکسی بشود یکی از نویسندگان محبوب من. بعدتر داستان کوتاه دیگری هم از این نویسنده در مجموعه ی «خوبی ِ خدا»، با نام «تو گرو بگذار، من پس می گیرم» خواندم و بعد از خواندنش مطمئن شدم شیفته ی این نویسنده ی سرخپوست شده ام؛ که ظاهرا هر چه می نویسد «رابطه ی مستقیم با رگ و ریشه و نژادش» دارد. خوشبختانه یکی از کتاب های این نویسنده را مجتبی ویسی ترجمه و انتشارات مروارید چاپ کرده است.

رقص های جنگ، شرمن الکسی، ترجمه ی مجتبی ویسی، انتشارات مروارید

قلچماق ترین سرخ پوست دنیا، از مجموعه ی «روزی روزگاری، دیروز» برگزیده ی داستان های مجله ی نیویورکر، ترجمه ی لیلا نصیری ها، انتشارات مروارید

تو گرو بگذار، من پس می گیرم، از مجموعه ی خوبی ِ خدا، ترجمه ی امیرمهدی حقیقت، نشر ماهی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 14:27  توسط زاهد بارخدا  | 

 

یک مجموعه داستان کوتاه خوب رو هر چند بار هم که بخونی باز خوبه. حتا اگه دلیلی برای این خوب بودنش نداشته باشی. مثل یک رفیق قدیمی می مونه، که باهاش خیلی راحتی. یک آدم بی شیله پیله، خودمونی؛ که هر وقت سراغش بری با آغوش باز میاد به استقبالت، و هر بار هم چیز تازه ای برای گفتن داره. اصلا هم مهم نیست که نویسنده اش فیلم نامه نویس یکی از فیلم های محبوبت باشه. چون می دونی حتا بدون اون فیلم نامه و اون فیلم، باز کتاب خوبی یه. در کل خوندن «خواب خوب بهشت» می ارزه به نخوندنش، و حتا یه بار خوندنش هم می تونه آدم رو سر حال بیاره. کتاب رو نشر ماهی چاپ کرده؛ نوشته ی سام شپارد و ترجمه ی امیرمهدی حقیقت.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390ساعت 23:49  توسط زاهد بارخدا  | 

 

«روبرتو بولانیو» شاعر و نویسنده ی شیلیایی، خود را بیشتر شاعر می دانست؛ اما پس از ازدواج و پدر شدن به این معشوق قدیمی اش خیانت می کند و داستان نویسی را به صورت جدی تری ادامه می دهد. او مثل شخصیت یکی از داستان هایش شروع می کند به فرستادن داستان به مسابقات ادبی؛ و وقتی داستان اش جایزه ای نقدی می برد، تنها عنوانش را عوض می کرد و آن را به مسابقه ی دیگری می فرستاد. شخصیت بیشتر داستان های او شاعران و نویسندگانی هستند که گاهی حتی اسمی ندارند. او همانند بورخس علاقه ی خاصی به خواندن داشت و حریصانه کتاب هایش را که بیشتر می دزدید می بلعید. داستان هایش هم بی شباهت به داستان های بورخس نیستند. زمانی هم که از او می پرسند که چیزهای مورد علاقه اش را نام ببرد جواب می دهد: «ادبیات بورخس و عشق بازی». او که در جوانی زندگی هیپی واری داشت و دوست داشت با کت چرمی عکس بگیرد ادبیات را محصول رگباری تند از خون، عرق، اسپرم و اشک می دانست. از این نویسنده ی سرکش دو مجموعه داستان کوتاه زیر چاپ شده است:

«آخرین غروب های زمین» با ترجمه ی پوپه میثاقی که توسط نشر چشمه چاپ شده است و مجموعه داستان «شرم نوشتن» که توسط گروهی از مترجمین ترجمه شده و انتشارات کتاب نشر نیکا چاپ کرده است. خوشبختانه دو رمان از این نویسنده با نام های «موسیو پن» با ترجمه ی پوپه میثاقی و «ستاره دور دست» با ترجمه ی پویا رفویی هم زیر چاپ است، که اولی را نشر چشمه چاپ می کند و دومی را کتابسرای نیک. خواندن داستان های بولانیو را از دست ندهید.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 12:53  توسط زاهد بارخدا  | 

 

هوای داخل اتاقش داغ است؛ درست مثل جهنم. مهلت اجاره اش هم تمام شده و می داند صاحبش دنبال گرفتن حکم تخلیه است. کولر خراب است و او مشغول کشتن مگسی است که روی میزش راه می رود. در همین حین تلفن زنگ می زند و بانویی که خودش را «بانوی مرگ» معرفی می کند از او می خواهد که «سلین» را برای او پیدا کند؛ همان نویسنده ی شاهکارهایی همچون «سفر به انتهای شب» و «مرگ قسطی».

این آغاز ماجرای رمان «عامه پسند» چارلز بوکفسکی است. رمانی که نویسنده اش آن را به «بد نوشتن» تقدیم کرده. این رمان با ترجمه ی پیمان خاکسار توسط نشر چشمه چاپ شده است. از دستش ندهید. ممنون از دوست عزیزم فرزاد که این کتاب هدیه ی اوست به من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:38  توسط زاهد بارخدا  | 

بونوئل: دوست دارم، دوست ندارم.

دوست دارم:
کتاب «خاطراتی از حشره شناسی» نوشته ی فابر، مارکی دوساد، واگنر، سرموقع غذا خوردن، شمال، سرما، باران، کشورهای اسکاندیناوی، صدای باران، سفرنامه هایی که سیاحان انگلیسی و فرانسوی در قرن هجدهم و نوزدهم درباره ی اسپانیا نوشته اند، رمان های پرماجرای بازاری، هنر رومی و گوتیک، صومعه ها، وقت شناسی، بار، مشروب، توتون، ابزارهای کوچک و ظریف مثل انبردست، قیچی، ذره بین و پیچ گوشتی، کارگران، راه های مخفی، کتابخانه های ساکت و خاموش، پلکان تودرتو و گنجینه های پنهان، اسلحه و تیراندازی، عصا، مار و موش، ادبیات روسیه، تماشای اپرا، شیرینی خامه ای، تبدیل قیافه، تکرار منظم چیزها و جاهایی که برایم آشنا هستند، شاه ماهی وقتی به سبک فرانسوی طبخ شده باشد، ماهی ساردین به سبکی که در آراگون در روغن زیتون و سیر و آویشن می خوابانند، ماهی دودی، خاویار، تماشای حیوانات به ویژه حشرات، شوریدگی و شیدایی، کوتوله ها، و نیز تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هرازگاهی دوستی بیاید تا در باره ی آن با هم حرف بزنیم.

دوست ندارم:
مناطق گرمسیری، کورها، گنده گویی و فضل فروشی، جان اشتاین بک، عکاسان مطبوعات، شلوغی، آمار، کالبد شکافی جانوران، ضیافت ها و مراسم توزیع جوایز، اخبار و اطلاعات، آدم های خشک اندیش و متعصب در هر شکل و لباسی، کلاه های مکزیکی، صحنه و منظره ی مرگ، تبلیغات، سیاست، از مشاهده ی پوسترهای تبلیغاتی بالای سردر سینماها به خصوص در اسپانیا به وحشت می افتم، با روان شناسی و روان کاوی هم میانه ای ندارم، و از اینکه در جوانی به شکار رفته ام خیلی متاسف هستم. از میان هفت گناه کبیره، گناهی که واقعا از آن بدم می آید حسادت است. و از عنکبوت نیز هم خوشم می آید هم بدم می آید.

□ □
یادداشت بالا خلاصه ای است از یکی از فصل های کتاب «با آخرین نفس هایم» نوشته ی لوئیس بونوئل با ترجمه ی علی امینی نجفی. برای خواندن متن کامل و نیز آگاهی از لیست فیلم هایی که بونوئل دوست دارد و دوست ندارد، فصل «از علایق شخصی» را حتما بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:35  توسط زاهد بارخدا  | 

ادبیات نیمه ی دوم قرن بیستم، حوزه ای است که بیش تر آن را نوردیده اند. به نظر غیر ممکن است که هنوز شاهکار عمده ای در زبان های مختلف دست به دست بگردد و در انتظار کشف شدن باشد. با این حال من حدود ده سال پیش به چنین کتابی برخوردم. «تابستان در بادن بادن»، که می توانم آن را از زیباترین و رفیع ترین دستاوردهای اصیل و ارزشمند داستانی و فراداستانی بنامم. سوزان سونتاگ

□  □  □

چارچوب کنش داستانی این کتاب کوچک، سفری است که راوی به محل زندگی و محل رمان های داستایفسکی می کند و بعد می فهمیم که این سفر بخشی از تدارک کتابی است که در دست داریم. تابستان در بادن بادن متعلق به ژانر فرعی ِ جاه طلبانه و استادانه و نادر رمان است: بازگویی زندگی فرد حقیقی کمال یافته در عصری دیگر، به هم بافتگی آن با داستانی در حال حاضر، از حلاجی رمان نویس که تلاش می کند به مدخل عمیق تر زندگی درونی فردی دست یابد که سرنوشتش این بود که نه تنها فردی تاریخی، بلکه جاودانه هم بشود. سوزان سونتاگ

□  □  □

اگر می خواهید مزه ی ژرفا و اقتدار ادبیات روس را فقط با خواندن یک کتاب بچشید، این کتاب را بخوانید. اگر رمانی می خواهید که بتواند روح شما را تقویت کند و در حس و در جان ایده ی گسترده تری کسب کنید، این کتاب را بخوانید. سوزان سونتاگ

□  □

"تابستان در بادن بادن، لئونید تسیپکین، مهرشید متولی، کتابسرای تندیس"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:43  توسط زاهد بارخدا  | 

 

بورخس همیشه از این پرسش که "فایده ی ادبیات چیست؟" برآشفته می شد. او این پرسش را ابلهانه می شمرد و در پاسخ آن می گفت " هیچ کس نمی پرسد فایده ی آواز قناری و غروب زیبا چیست." اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها٬ زندگی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوه زا می شود٬ آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟

ادبیات٬ عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی مایه می شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بی بهره می ماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو٬ پترارک٬ گونگورا یا بودلر را خوانده اند٬ در قیاس با آدم های بی سوادی که سریال های بی مایه ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده٬ قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند. در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات٬ عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود٬ و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند٬ برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان های ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می آورد تا ناشادمان٬ ناکامل نباشد. تاختن در کنار روسینانته ( اسب مشهور دن کیشوت) زار و نزار و دوش به دوش شهسوار پریشان دماغ لامانچا٬ پیمودن دریا بر پشت نهنگ همراه با ناخدا اهب٬ ( شخصیت اول رمان موبی دیک) سرکشیدن جام ارسنیک با مادام بوواری٬ این همه راه هایی است که ما ابداع کرده ایم تا خود را از خطاها و تحمیلات این زندگی ناعادلانه خلاص کنیم٬ زندگیی که ما را وا می دارد همیشه همان باشیم که هستیم٬ حال آنکه ما می خواهیم بسیاری آدم های متفاوت باشیم٬ تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره اند پاسخ گوییم.

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می یابد. جامعه ای که ادبیات مکتوب ندارد٬ در قیاس با جامعه ای که مهم ترین ابزار ارتباطی آن٬ یعنی کلمات٬ در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته٬ حرف هایش را با دقت کمتر٬ و غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می کند. جامعه ای بی خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده٬ همچون جامعه ای از کرولال ها دچار زبان پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می کند. آدمی که نمی خواند٬ یا کم می خواند یا فقط پرت و پلا می خواند٬ بی گمان اختلالی در بیان دارد٬ این آدم بسیار حرف می زند اما اندک می گوید٬ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

دنیای بدون ادبیات٬ دنیای بی تمدن٬ بی بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن٬ جاهل و غریزی٬ خامکار در شور و شر عشق٬ این کابوسی که برای شما تصویر می کنم٬ مهم ترین خصلتش٬ سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث٬ این دنیا دنیایی مطلقا حیوانی است. غرایز اصلی تعیین کننده ی رفتار روزانه می شوند و ویژگی عمده ی این زندگی مبارزه در راه بقا٬ ترس از ناشناخته ها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمی ماند. در این دنیا یکنواختی خردکننده ی زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد٬ و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود٬ هیچ کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.

چرا ادبیات- ماریو بارگاس یوسا- ترجمه ی عبدالله کوثری- لوح فکر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:4  توسط زاهد بارخدا  | 

 

در «طرف خانه ی سوان» قسمت زیبایی هست که هر بار می خوانمش مرا از خود بی خود می کند٬ آنجا که سوان تصمیم می گیرد تا به دیدن اودت برود٬ او که عادت دارد در آثار استادان نقاشی ویژگی های آدم های دنیای پیرامونش را باز بشناسد برای یک لحظه با دیدن اودت یاد تابلویی از بوتیچلی نقاش ایتالیایی می افتد: تابلویی از صفورا همسر حضرت موسی. این شباهت بر ارزش و زیبایی اودت در نزد سوان می افزاید٬ سوان خوشحال از اینکه در فرهنگ زیبایی شناختی اش توجیهی برای لذت دیدار با اودت پیدا کرده او را همچون شاهکاری هنری می نگرد تا بدینوسیله او را وارد دنیایی رویایی کند که تا آن زمان بدان راهی نداشت. این شباهت برای سوان بهانه ای می شود تا این بار به واسطه ی ارزش های زیبایی شناختی اش دلبسته ی او شود. تا اگر زمانی از آن همه وقتی که به اودت اختصاص داده بود دچار پشیمانی شد بداند که صرف آن همه وقت برای یک شاهکار گرانبها منطقی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:14  توسط زاهد بارخدا  | 

 

پروست راست می گوید هر خواننده ای زمانی که کتابی را می خواند خواننده ی خودش است٬ کتاب و هر چه در آن است می شود جزءای از او. مثل حکایت من با "خاطرات پراکنده" ی خانم گلی ترقی. حالا دیگر بعد از بارها خواندنش٬ خودم هم باور کرده ام که کتاب٬ کتاب خاطرات من است. حالا من هم گاهی دلم تنگ می شود برای خانه ی شمیران٬ برای روزهای روشن و سایه های مرموز درختهاش. همان جا که من و مادر و حسن آقا و دیگران٬ نشسته زیر چتر ساحر بزرگ٬ خود را مصون از گزند زمان و زخم سرنوشت می پنداشتیم. همان جا که پدر فریاد می زد : من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمی زند. حالا از پشت خاطره های کودکی من هم گاهی برق دندان طلای عزیز آقا مثل ستاره ی زهره در تاریکی شبهایم می درخشد٬ و چقدر دوست دارم راننده ی تمام اتوبوس های دنیا عزیزآقا باشد. و باز چقدر دوست دارم یکبار دیگر صدای ملایم تار دایی کوچیکه و زمزمه های شیرین خاله آذر و تق تق دمپایی های مادر روی پله ها را بشنوم٬ و چقدر دلم می گیرد هر وقت به یاد گریه ی پدر می افتم٬ همان روزی که فهمیدم فولاد زنگ نمی زند اما گریه می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:16  توسط زاهد بارخدا  | 

 

ویلیام فاکنر یکی از نویسندگان محبوب من است٬ کسی که خواندن و گاهی دوباره خوانی آثارش را به خواندن خیلی از کتاب های دیگر ترجیح می دهم٬ هر چند که به قول دوستی خواندن کتاب هایش درد دارد.

یکی از کارهای عجیب فاکنر این بود که از یک داستان روایت های مختلف می نوشت٬ و گاهی یکی از داستان هایش را جزو فصلی از رمان هایش می آورد. دو سال پیش مجموعه ای از داستان های کوتاهش با نام «این یازده تا»  با ترجمه ی خوب جناب احمد اخوت توسط نشر ماهی چاپ شد. مترجم در مقدمه ی یکی از داستان های این مجموعه به نام «گذرگاه هل کریک» اشاره کرده بود که روایتی دیگر از این داستان٬ فصل چهارم آخرین رمان فاکنر با عنوان «حرامیان» است٬ رمانی که در سال 1963 برنده ی جایزه ی پولیتزر شده بود.

همانطور که می دانیم مکان بیشتر داستان ها و رمان های فاکنر سرزمین خیالی یوکناپاتافاست٬ شهری خیالی که فاکنر حتی مساحت و تعداد جمعیت آن را مشخص کرده بود. فاکنر قبل از چاپ حرامیان گفته بود که مشغول نوشتن کتابی زرین درباره ی ولایت یوکناپاتافا است٬ تا با آن حرفه ی نویسندگی خود را به پایان برساند. و به نظر می رسد که حرامیان همان کتاب زرین است.

داستان حرامیان در دهه ی نخست سده ی بیستم میلادی روی می دهد. پسری نوجوان به نام لوسیوس پریست همراه با دوستی خانوادگی به نام یون هاگنبک به ممفیس سفر می کند. بون راهی برای سفر به ممفیس ندارد مگر دزدیدن اتومبیل پدربزرگ لوسیوس که از قضا نخستین اتومبیل در سراسر ولایت یوکناپاتافا است. در سفر درمی یابند ند مک کازلین که با بون در استبل پدربزرگ لوسیوس کار می کند نیز خود را در اتومبیل پنهان کرده است٬ و این تنها آغاز ماجرا است.

خوشبختانه این کتاب با ترجمه ی خوب تورج یاراحمدی٬ مترجم «نخل های وحشی» (کتابی دیگر از فاکنر)٬ توسط انتشارات نیلوفر چاپ شده است. حرامیان را از دست ندهید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:18  توسط زاهد بارخدا  | 

 

جان آپدایک یکی از اعضای ثابت هیات تحریریه ی نیویورکر به شمارمی رفت. او به همه فن حریف بودن مشهور بود و در بسیاری از حوزه ها٬ از جمله نمایشنامه، شعر، نقد، داستان کوتاه و رمان، دست به قلم می برد. از رمان های مشهور او می توان به چهارگانه ی ربیت های او اشاره کرد. سه سال پیش اولین رمان از این چهارگانه به اسم «فرار کن، خرگوش» توسط نشر ققنوس و با ترجمه ی سهیل سمی چاپ شد. رمانی که لذت خواندنش کم از خواندن "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری نیست؛ و کمتر کسی بتواند در برابر وسوسه ی دوباره خوانی اش مقاومت کند. چند هفته ای است که رمانی دیگر از آپدایک به اسم «سنتائور» توسط انتشارات مروارید و با ترجمه ی سهیل سمی به بازار کتاب آمده٬ رمانی که خود آپدایک آن را به دیگر رمان هایش ترجیح می داد و آن را شادترین و راست ترین کتاب خودش می دانست. رمان روایت گر عشق پسری است به پدرش، پدری که با روح ساده و افکار بغرنجش ناخودآگاه طالب مرگ است. کتاب را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:15  توسط زاهد بارخدا  | 

پست خداحافظی

 

چایم را می نوشم

و می گویم

هوم

هوم

 

"جک کرواک"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:18  توسط زاهد بارخدا  | 

 

اولین رمانم الهام گرفته از شماره ای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم٬ بهار سال 1980 بود. گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با موسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه٬ شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم. بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.

بعدازظهر روز بعد٬ تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سوال روز پیش را دوباره پرسید: "موسسه ی پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر کردن درباره ی این که اگر جواب مثبت می دادم چه می شد. در فکر بودم که اگر وانمود می کردم کارآگاهی از موسسه ی پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعا پرونده را می پذیرفتم چه می شد؟

راستش را بخواهید٬ حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت می کنم و سعی می کنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند٬ اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.

بعد از آن٬ فکرم به کار افتاد و کم کم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن "شهر شیشه ای"٬ آن شماره تلفن اشتباه حادثه ی تعیین کننده ی کتابم شد٬ اشتباهی که تمام داستان را به جریان می اندازد. مردی به نام کوئین با کسی مکالمه ی تلفنی دارد که می خواهد با پل استر٬ کارآگاه خصوصی٬ صحبت کند. درست مثل من٬ کوئین به او می گوید که شماره را اشتباه گرفته است. شب بعد این اتفاق دوباره تکرار می شود و کوئین دوباره گوشی را می گذارد. ولی برعکس من٬ کوئین یک بار دیگر شانس می آورد. وقتی تلفن در شب سوم دوباره زنگ می زند او با کسی که تلفن زده همراهی می کند و پرونده را می پذیرد. بله٬ او می گوید٬ من پل استر هستم٬ و از آن موقع هیجان شروع می شود.

بیش از هر چیز٬ می خواستم به ایده ی اصلی خود وفادار باشم. اگر به نفس ماجرا وفادار نمی ماندم٬ حس می کردم نوشتن کتاب هیچ دلیل قانع کننده ای ندارد٬ آن موضوع یعنی خود (یا حداقل کسی همنام یا شبیهم) را در اختیار حوادث داستان گذاشتن٬ و این هم نوشتن درباره ی کارآگاهانی بود که در حقیقت کارآگاه نبودند٬ نوشتن درباره ی جعل هویت و معماهایی حل ناشدنی. در هر حال حس کردم چاره ای ندارم.

همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. ده سال پیش کتاب را تمام کردم و از آن موقع تا به حال مشغول انجام کارهای دیگر هستم٬ ایده های جدید و کتاب های دیگر. ولی٬ کمی بیش از دو ماه قبل٬ فهمیدم که کتاب ها هرگز به پایان نمی رسند و این که ممکن است بدون وجود یک نویسنده داستان ها ادامه پیدا کنند.

آن روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها بودم٬ پشت میزم نشسته بودم و سعی داشتم بنویسم که تلفن زنگ زد. این آپارتمان با آن یکی که در سال 1980 داشتم فرق داشت٬ آپارتمانی متفاوت با شماره تلفنی متفاوت. گوشی را برداشتم و شنیدم که مرد آن طرف خط می خواست با آقای کوئین صحبت کند. لهجه ی اسپانیایی داشت و خوب متوجه صدایش نشدم. یک دقیقه فکر کردم شاید یکی از دوستانم باشد که می خواهد سر به سر من بگذارد. گفتم: "آقای کوئین؟ شوخی می کنید یا...؟"

نه٬ شوخی نمی کرد. او در واقع خیلی جدی بود. باید با آقای کوئین صحبت می کرد و می خواست که گوشی را به او بدهم. برای اطمینان از او خواستم نام را هجی کند. مردی که تلفن زده بود لهجه ی غلیظی داشت و من امیدوار بودم بخواهد با آقای کوئین صحبت کند. که شانس هم آوردم. مرد پاسخ داد: " ک-و –ی –ی –ن". ناگهان ترس برم داشت و یکی دو دقیقه ای زبانم بند آمد. بالاخره گفتم: "ببخشید٬ این جا آقای کوئین نداریم. اشتباه گرفته اید." مرد عذرخواهی کرد و بعد هر دو گوشی را گذاشتیم.

دفترچه ی سرخ – پل استر – شهرزاد لولاچی – نشر افق

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:52  توسط زاهد بارخدا  | 

در این مدت کلی کتاب خوب خواندم اما حیف که قرار نیست دیگر کتابی معرفی کنم

فعلا که خارج از ترومپتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:48  توسط زاهد بارخدا  | 

بهترین هایی که در طول سال گذشته خوانده و دیده ام

انتخاب بهترین کتاب و فیلمی که در طول سال گذشته برای اولین بار یا برای بار چندم خوانده و دیده ام کار بسیار مشکلی می باشد٬ اما از میان همه ی آنها با کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره توانستم انتخاب های زیر را در اولویت قرار دهم.

داستان کوتاه: این یازده تا – فاکنر- احمد اخوت – ماهی (این کتاب را امسال برای دومین بار خواندم و خبر خوشحال کننده اینکه جناب اخوت مشغول ترجمه ی داستان های کوتاه دیگری از فاکنر می باشند با عنوان این پانزده تا)

رمان: با احترام برای پرواز ایکار نوشته ی رمون کنو : 1- سوربز- نوشته ی یوسا- ترجمه ی عبدالله کوثری- نشر علم  2- داغ ننگ- نوشته ی هاثورن - ترجمه ی سیمین دانشور- انتشارات خوارزمی

شعر: خنده در برف – عباس صفاری – مروارید

اسطوره : قهرمان هزار چهره – جوزف کمبل- شادی خسرو پناه- نشر گل آفتاب

سینما: سفر نویسنده – کریستوفر ووگلر – محمد گذر آبادی – مینوی خرد

فیلم: انتخاب بهترین فیلم از میان فیلم های زیادی که در طول سال گذشته دیده ام کار بسیار مشکلی می باشد٬ به این دلیل فیلمی را انتخاب می کنم که به دلایلی شخصی برای من همیشه در صدر فیلم هایی قرار دارد که تا حالا دیده ام. پس با احترام به یک تشریفات ساده ساخته ی تورناتوره :  مرد مرده – جیم جارموش

نقد ادبی: 1- از کافکا تا کافکا – موریس بلانشو – مهشید نونهالی – نی 2- ادبیات و مرگ –موریس بلانشو- ترجمه ی لیلا کوچک منش- گام نو

وبلاگ : شمال از شمال غربی - وبلاگ آقای محسن آزرم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 15:11  توسط زاهد بارخدا  |