تبليغاتX
استامینوفن

 

هوای داخل اتاقش داغ است؛ درست مثل جهنم. مهلت اجاره اش هم تمام شده و می داند صاحبش دنبال گرفتن حکم تخلیه است. کولر خراب است و او مشغول کشتن مگسی است که روی میزش راه می رود. در همین حین تلفن زنگ می زند و بانویی که خودش را «بانوی مرگ» معرفی می کند از او می خواهد که «سلین» را برای او پیدا کند؛ همان نویسنده ی شاهکارهایی همچون «سفر به انتهای شب» و «مرگ قسطی».

این آغاز ماجرای رمان «عامه پسند» چارلز بوکفسکی است. رمانی که نویسنده اش آن را به «بد نوشتن» تقدیم کرده. این رمان با ترجمه ی پیمان خاکسار توسط نشر چشمه چاپ شده است. از دستش ندهید. ممنون از دوست عزیزم فرزاد که این کتاب هدیه ی اوست به من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 22:38  توسط زاهد بارخدا  | 

بونوئل: دوست دارم، دوست ندارم.

دوست دارم:
کتاب «خاطراتی از حشره شناسی» نوشته ی فابر، مارکی دوساد، واگنر، سرموقع غذا خوردن، شمال، سرما، باران، کشورهای اسکاندیناوی، صدای باران، سفرنامه هایی که سیاحان انگلیسی و فرانسوی در قرن هجدهم و نوزدهم درباره ی اسپانیا نوشته اند، رمان های پرماجرای بازاری، هنر رومی و گوتیک، صومعه ها، وقت شناسی، بار، مشروب، توتون، ابزارهای کوچک و ظریف مثل انبردست، قیچی، ذره بین و پیچ گوشتی، کارگران، راه های مخفی، کتابخانه های ساکت و خاموش، پلکان تودرتو و گنجینه های پنهان، اسلحه و تیراندازی، عصا، مار و موش، ادبیات روسیه، تماشای اپرا، شیرینی خامه ای، تبدیل قیافه، تکرار منظم چیزها و جاهایی که برایم آشنا هستند، شاه ماهی وقتی به سبک فرانسوی طبخ شده باشد، ماهی ساردین به سبکی که در آراگون در روغن زیتون و سیر و آویشن می خوابانند، ماهی دودی، خاویار، تماشای حیوانات به ویژه حشرات، شوریدگی و شیدایی، کوتوله ها، و نیز تنهایی را دوست دارم، به شرط آنکه هرازگاهی دوستی بیاید تا در باره ی آن با هم حرف بزنیم.

دوست ندارم:
مناطق گرمسیری، کورها، گنده گویی و فضل فروشی، جان اشتاین بک، عکاسان مطبوعات، شلوغی، آمار، کالبد شکافی جانوران، ضیافت ها و مراسم توزیع جوایز، اخبار و اطلاعات، آدم های خشک اندیش و متعصب در هر شکل و لباسی، کلاه های مکزیکی، صحنه و منظره ی مرگ، تبلیغات، سیاست، از مشاهده ی پوسترهای تبلیغاتی بالای سردر سینماها به خصوص در اسپانیا به وحشت می افتم، با روان شناسی و روان کاوی هم میانه ای ندارم، و از اینکه در جوانی به شکار رفته ام خیلی متاسف هستم. از میان هفت گناه کبیره، گناهی که واقعا از آن بدم می آید حسادت است. و از عنکبوت نیز هم خوشم می آید هم بدم می آید.

□ □
یادداشت بالا خلاصه ای است از یکی از فصل های کتاب «با آخرین نفس هایم» نوشته ی لوئیس بونوئل با ترجمه ی علی امینی نجفی. برای خواندن متن کامل و نیز آگاهی از لیست فیلم هایی که بونوئل دوست دارد و دوست ندارد، فصل «از علایق شخصی» را حتما بخوانید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 23:35  توسط زاهد بارخدا  | 

ادبیات نیمه ی دوم قرن بیستم، حوزه ای است که بیش تر آن را نوردیده اند. به نظر غیر ممکن است که هنوز شاهکار عمده ای در زبان های مختلف دست به دست بگردد و در انتظار کشف شدن باشد. با این حال من حدود ده سال پیش به چنین کتابی برخوردم. «تابستان در بادن بادن»، که می توانم آن را از زیباترین و رفیع ترین دستاوردهای اصیل و ارزشمند داستانی و فراداستانی بنامم. سوزان سونتاگ

□  □  □

چارچوب کنش داستانی این کتاب کوچک، سفری است که راوی به محل زندگی و محل رمان های داستایفسکی می کند و بعد می فهمیم که این سفر بخشی از تدارک کتابی است که در دست داریم. تابستان در بادن بادن متعلق به ژانر فرعی ِ جاه طلبانه و استادانه و نادر رمان است: بازگویی زندگی فرد حقیقی کمال یافته در عصری دیگر، به هم بافتگی آن با داستانی در حال حاضر، از حلاجی رمان نویس که تلاش می کند به مدخل عمیق تر زندگی درونی فردی دست یابد که سرنوشتش این بود که نه تنها فردی تاریخی، بلکه جاودانه هم بشود. سوزان سونتاگ

□  □  □

اگر می خواهید مزه ی ژرفا و اقتدار ادبیات روس را فقط با خواندن یک کتاب بچشید، این کتاب را بخوانید. اگر رمانی می خواهید که بتواند روح شما را تقویت کند و در حس و در جان ایده ی گسترده تری کسب کنید، این کتاب را بخوانید. سوزان سونتاگ

□  □

"تابستان در بادن بادن، لئونید تسیپکین، مهرشید متولی، کتابسرای تندیس"

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 12:43  توسط زاهد بارخدا  | 

 

بورخس همیشه از این پرسش که "فایده ی ادبیات چیست؟" برآشفته می شد. او این پرسش را ابلهانه می شمرد و در پاسخ آن می گفت " هیچ کس نمی پرسد فایده ی آواز قناری و غروب زیبا چیست." اگر این چیزهای زیبا وجود دارند و اگر به یمن وجود آنها٬ زندگی در یک لحظه کمتر زشت و کمتر اندوه زا می شود٬ آیا جستجوی توجیه عملی برای آنها کوته فکری نیست؟

ادبیات٬ عشق و تمنا و رابطه ی جنسی را عرصه ای برای آفرینش هنری کرده است. در غیاب ادبیات اروتیسم وجود نمی داشت. عشق و لذت و سرخوشی بی مایه می شد و از ظرافت و ژرفا و از آن گرمی و شوری که حاصل خیالپردازی ادبی است بی بهره می ماند. براستی گزافه نیست اگر بگوییم آن زوجی که آثار گارسیلاسو٬ پترارک٬ گونگورا یا بودلر را خوانده اند٬ در قیاس با آدم های بی سوادی که سریال های بی مایه ی تلویزیونی آنان را بدل به موجوداتی ابله کرده٬ قدر لذت را بیشتر می دانند و بیشتر لذت می برند. در دنیایی بی سواد و بی بهره از ادبیات٬ عشق و تمنا چیزی متفاوت با آنچه مایه ی ارضای حیوانات می شود نخواهد بود٬ و هرگز نمی تواند از حد ارضای غرایز بدوی فراتر برود.

ادبیات برای آنان که به آنچه دارند خرسندند٬ برای آنان که از زندگی بدان گونه که هست راضی هستند٬ چیزی ندارد که بگوید. ادبیات خوراک جان های ناخرسند و عاصی است٬ زبان رسای ناسازگاران و پناهگاه کسانی است که به آنچه دارند خرسند نیستند. انسان به ادبیات پناه می آورد تا ناشادمان٬ ناکامل نباشد. تاختن در کنار روسینانته ( اسب مشهور دن کیشوت) زار و نزار و دوش به دوش شهسوار پریشان دماغ لامانچا٬ پیمودن دریا بر پشت نهنگ همراه با ناخدا اهب٬ ( شخصیت اول رمان موبی دیک) سرکشیدن جام ارسنیک با مادام بوواری٬ این همه راه هایی است که ما ابداع کرده ایم تا خود را از خطاها و تحمیلات این زندگی ناعادلانه خلاص کنیم٬ زندگیی که ما را وا می دارد همیشه همان باشیم که هستیم٬ حال آنکه ما می خواهیم بسیاری آدم های متفاوت باشیم٬ تا بسیاری از تمناهایی را که بر ما چیره اند پاسخ گوییم.

یکی از اثرات سودمند ادبیات در سطح زبان تحقق می یابد. جامعه ای که ادبیات مکتوب ندارد٬ در قیاس با جامعه ای که مهم ترین ابزار ارتباطی آن٬ یعنی کلمات٬ در متون ادبی پرورده شده و تکامل یافته٬ حرف هایش را با دقت کمتر٬ و غنای کمتر و وضوح کمتر بیان می کند. جامعه ای بی خبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده٬ همچون جامعه ای از کرولال ها دچار زبان پریشی است و به سبب زبان ناپخته و ابتدایی اش مشکلات عظیم در برقراری ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق می کند. آدمی که نمی خواند٬ یا کم می خواند یا فقط پرت و پلا می خواند٬ بی گمان اختلالی در بیان دارد٬ این آدم بسیار حرف می زند اما اندک می گوید٬ زیرا واژگانش برای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.

دنیای بدون ادبیات٬ دنیای بی تمدن٬ بی بهره از حساسیت و ناپخته در سخن گفتن٬ جاهل و غریزی٬ خامکار در شور و شر عشق٬ این کابوسی که برای شما تصویر می کنم٬ مهم ترین خصلتش٬ سازگاری و تن دادن انسان به قدرت است. از این حیث٬ این دنیا دنیایی مطلقا حیوانی است. غرایز اصلی تعیین کننده ی رفتار روزانه می شوند و ویژگی عمده ی این زندگی مبارزه در راه بقا٬ ترس از ناشناخته ها و ارضای نیازهای مادی است. جایی برای روح باقی نمی ماند. در این دنیا یکنواختی خردکننده ی زندگی با ظلمت شوم بدبینی همراه خواهد شد٬ و با این احساس که زندگی انسانی همان است که باید باشد و همواره چنین خواهد بود٬ هیچ کس و هیچ چیز قادر به تغییر آن نیست.

چرا ادبیات- ماریو بارگاس یوسا- ترجمه ی عبدالله کوثری- لوح فکر

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1390ساعت 0:4  توسط زاهد بارخدا  | 

 

در «طرف خانه ی سوان» قسمت زیبایی هست که هر بار می خوانمش مرا از خود بی خود می کند٬ آنجا که سوان تصمیم می گیرد تا به دیدن اودت برود٬ او که عادت دارد در آثار استادان نقاشی ویژگی های آدم های دنیای پیرامونش را باز بشناسد برای یک لحظه با دیدن اودت یاد تابلویی از بوتیچلی نقاش ایتالیایی می افتد: تابلویی از صفورا همسر حضرت موسی. این شباهت بر ارزش و زیبایی اودت در نزد سوان می افزاید٬ سوان خوشحال از اینکه در فرهنگ زیبایی شناختی اش توجیهی برای لذت دیدار با اودت پیدا کرده او را همچون شاهکاری هنری می نگرد تا بدینوسیله او را وارد دنیایی رویایی کند که تا آن زمان بدان راهی نداشت. این شباهت برای سوان بهانه ای می شود تا این بار به واسطه ی ارزش های زیبایی شناختی اش دلبسته ی او شود. تا اگر زمانی از آن همه وقتی که به اودت اختصاص داده بود دچار پشیمانی شد بداند که صرف آن همه وقت برای یک شاهکار گرانبها منطقی است.

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:14  توسط زاهد بارخدا  | 

 

پروست راست می گوید هر خواننده ای زمانی که کتابی را می خواند خواننده ی خودش است٬ کتاب و هر چه در آن است می شود جزءای از او. مثل حکایت من با "خاطرات پراکنده" ی خانم گلی ترقی. حالا دیگر بعد از بارها خواندنش٬ خودم هم باور کرده ام که کتاب٬ کتاب خاطرات من است. حالا من هم گاهی دلم تنگ می شود برای خانه ی شمیران٬ برای روزهای روشن و سایه های مرموز درختهاش. همان جا که من و مادر و حسن آقا و دیگران٬ نشسته زیر چتر ساحر بزرگ٬ خود را مصون از گزند زمان و زخم سرنوشت می پنداشتیم. همان جا که پدر فریاد می زد : من فولادم و فولاد هرگز زنگ نمی زند. حالا از پشت خاطره های کودکی من هم گاهی برق دندان طلای عزیز آقا مثل ستاره ی زهره در تاریکی شبهایم می درخشد٬ و چقدر دوست دارم راننده ی تمام اتوبوس های دنیا عزیزآقا باشد. و باز چقدر دوست دارم یکبار دیگر صدای ملایم تار دایی کوچیکه و زمزمه های شیرین خاله آذر و تق تق دمپایی های مادر روی پله ها را بشنوم٬ و چقدر دلم می گیرد هر وقت به یاد گریه ی پدر می افتم٬ همان روزی که فهمیدم فولاد زنگ نمی زند اما گریه می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 16:16  توسط زاهد بارخدا  | 

 

ویلیام فاکنر یکی از نویسندگان محبوب من است٬ کسی که خواندن و گاهی دوباره خوانی آثارش را به خواندن خیلی از کتاب های دیگر ترجیح می دهم٬ هر چند که به قول دوستی خواندن کتاب هایش درد دارد.

یکی از کارهای عجیب فاکنر این بود که از یک داستان روایت های مختلف می نوشت٬ و گاهی یکی از داستان هایش را جزو فصلی از رمان هایش می آورد. دو سال پیش مجموعه ای از داستان های کوتاهش با نام «این یازده تا»  با ترجمه ی خوب جناب احمد اخوت توسط نشر ماهی چاپ شد. مترجم در مقدمه ی یکی از داستان های این مجموعه به نام «گذرگاه هل کریک» اشاره کرده بود که روایتی دیگر از این داستان٬ فصل چهارم آخرین رمان فاکنر با عنوان «حرامیان» است٬ رمانی که در سال 1963 برنده ی جایزه ی پولیتزر شده بود.

همانطور که می دانیم مکان بیشتر داستان ها و رمان های فاکنر سرزمین خیالی یوکناپاتافاست٬ شهری خیالی که فاکنر حتی مساحت و تعداد جمعیت آن را مشخص کرده بود. فاکنر قبل از چاپ حرامیان گفته بود که مشغول نوشتن کتابی زرین درباره ی ولایت یوکناپاتافا است٬ تا با آن حرفه ی نویسندگی خود را به پایان برساند. و به نظر می رسد که حرامیان همان کتاب زرین است.

داستان حرامیان در دهه ی نخست سده ی بیستم میلادی روی می دهد. پسری نوجوان به نام لوسیوس پریست همراه با دوستی خانوادگی به نام یون هاگنبک به ممفیس سفر می کند. بون راهی برای سفر به ممفیس ندارد مگر دزدیدن اتومبیل پدربزرگ لوسیوس که از قضا نخستین اتومبیل در سراسر ولایت یوکناپاتافا است. در سفر درمی یابند ند مک کازلین که با بون در استبل پدربزرگ لوسیوس کار می کند نیز خود را در اتومبیل پنهان کرده است٬ و این تنها آغاز ماجرا است.

خوشبختانه این کتاب با ترجمه ی خوب تورج یاراحمدی٬ مترجم «نخل های وحشی» (کتابی دیگر از فاکنر)٬ توسط انتشارات نیلوفر چاپ شده است. حرامیان را از دست ندهید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:18  توسط زاهد بارخدا  | 

 

جان آپدایک یکی از اعضای ثابت هیات تحریریه ی نیویورکر به شمارمی رفت. او به همه فن حریف بودن مشهور بود و در بسیاری از حوزه ها٬ از جمله نمایشنامه، شعر، نقد، داستان کوتاه و رمان، دست به قلم می برد. از رمان های مشهور او می توان به چهارگانه ی ربیت های او اشاره کرد. سه سال پیش اولین رمان از این چهارگانه به اسم «فرار کن، خرگوش» توسط نشر ققنوس و با ترجمه ی سهیل سمی چاپ شد. رمانی که لذت خواندنش کم از خواندن "خداحافظ گاری کوپر" رومن گاری نیست؛ و کمتر کسی بتواند در برابر وسوسه ی دوباره خوانی اش مقاومت کند. چند هفته ای است که رمانی دیگر از آپدایک به اسم «سنتائور» توسط انتشارات مروارید و با ترجمه ی سهیل سمی به بازار کتاب آمده٬ رمانی که خود آپدایک آن را به دیگر رمان هایش ترجیح می داد و آن را شادترین و راست ترین کتاب خودش می دانست. رمان روایت گر عشق پسری است به پدرش، پدری که با روح ساده و افکار بغرنجش ناخودآگاه طالب مرگ است. کتاب را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 18:15  توسط زاهد بارخدا  | 

پست خداحافظی

 

چایم را می نوشم

و می گویم

هوم

هوم

 

"جک کرواک"

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 12:18  توسط زاهد بارخدا  | 

 

اولین رمانم الهام گرفته از شماره ای اشتباه بود. یک روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها نشسته بودم و سعی داشتم کار کنم که تلفن زنگ زد. اگر اشتباه نکنم٬ بهار سال 1980 بود. گوشی تلفن را برداشتم و مردی که آن طرف خط بود گفت با موسسه پینکرتون تماس گرفته است. جواب دادم که نه٬ شماره را اشتباه گرفته است و گوشی را گذاشتم. بعد دوباره مشغول به کار شدم و بلافاصله آن تماس تلفنی را فراموش کردم.

بعدازظهر روز بعد٬ تلفن دوباره زنگ زد. معلوم شد همان فرد است و همان سوال روز پیش را دوباره پرسید: "موسسه ی پینکرتون؟" من دوباره گفتم نه و دوباره مکالمه تمام شد. اما این دفعه شروع کردم به فکر کردن درباره ی این که اگر جواب مثبت می دادم چه می شد. در فکر بودم که اگر وانمود می کردم کارآگاهی از موسسه ی پینکرتون هستم چه؟ اگر واقعا پرونده را می پذیرفتم چه می شد؟

راستش را بخواهید٬ حس کردم فرصت بی نظیری را از دست دادم. فکر کردم اگر آن مرد دوباره زنگ زد حداقل کمی با او صحبت می کنم و سعی می کنم بفهمم اوضاع از چه قرار است. منتظر ماندم تا تلفن دوباره زنگ بزند٬ اما آن مرد هرگز برای بار سوم تماس نگرفت.

بعد از آن٬ فکرم به کار افتاد و کم کم متوجه دنیایی از امکانات شدم. وقتی یک سال بعد شروع کردم به نوشتن "شهر شیشه ای"٬ آن شماره تلفن اشتباه حادثه ی تعیین کننده ی کتابم شد٬ اشتباهی که تمام داستان را به جریان می اندازد. مردی به نام کوئین با کسی مکالمه ی تلفنی دارد که می خواهد با پل استر٬ کارآگاه خصوصی٬ صحبت کند. درست مثل من٬ کوئین به او می گوید که شماره را اشتباه گرفته است. شب بعد این اتفاق دوباره تکرار می شود و کوئین دوباره گوشی را می گذارد. ولی برعکس من٬ کوئین یک بار دیگر شانس می آورد. وقتی تلفن در شب سوم دوباره زنگ می زند او با کسی که تلفن زده همراهی می کند و پرونده را می پذیرد. بله٬ او می گوید٬ من پل استر هستم٬ و از آن موقع هیجان شروع می شود.

بیش از هر چیز٬ می خواستم به ایده ی اصلی خود وفادار باشم. اگر به نفس ماجرا وفادار نمی ماندم٬ حس می کردم نوشتن کتاب هیچ دلیل قانع کننده ای ندارد٬ آن موضوع یعنی خود (یا حداقل کسی همنام یا شبیهم) را در اختیار حوادث داستان گذاشتن٬ و این هم نوشتن درباره ی کارآگاهانی بود که در حقیقت کارآگاه نبودند٬ نوشتن درباره ی جعل هویت و معماهایی حل ناشدنی. در هر حال حس کردم چاره ای ندارم.

همه چیز به خوبی و خوشی گذشت. ده سال پیش کتاب را تمام کردم و از آن موقع تا به حال مشغول انجام کارهای دیگر هستم٬ ایده های جدید و کتاب های دیگر. ولی٬ کمی بیش از دو ماه قبل٬ فهمیدم که کتاب ها هرگز به پایان نمی رسند و این که ممکن است بدون وجود یک نویسنده داستان ها ادامه پیدا کنند.

آن روز بعدازظهر در آپارتمانم در بروکلین تنها بودم٬ پشت میزم نشسته بودم و سعی داشتم بنویسم که تلفن زنگ زد. این آپارتمان با آن یکی که در سال 1980 داشتم فرق داشت٬ آپارتمانی متفاوت با شماره تلفنی متفاوت. گوشی را برداشتم و شنیدم که مرد آن طرف خط می خواست با آقای کوئین صحبت کند. لهجه ی اسپانیایی داشت و خوب متوجه صدایش نشدم. یک دقیقه فکر کردم شاید یکی از دوستانم باشد که می خواهد سر به سر من بگذارد. گفتم: "آقای کوئین؟ شوخی می کنید یا...؟"

نه٬ شوخی نمی کرد. او در واقع خیلی جدی بود. باید با آقای کوئین صحبت می کرد و می خواست که گوشی را به او بدهم. برای اطمینان از او خواستم نام را هجی کند. مردی که تلفن زده بود لهجه ی غلیظی داشت و من امیدوار بودم بخواهد با آقای کوئین صحبت کند. که شانس هم آوردم. مرد پاسخ داد: " ک-و –ی –ی –ن". ناگهان ترس برم داشت و یکی دو دقیقه ای زبانم بند آمد. بالاخره گفتم: "ببخشید٬ این جا آقای کوئین نداریم. اشتباه گرفته اید." مرد عذرخواهی کرد و بعد هر دو گوشی را گذاشتیم.

دفترچه ی سرخ – پل استر – شهرزاد لولاچی – نشر افق

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 11:52  توسط زاهد بارخدا  | 

در این مدت کلی کتاب خوب خواندم اما حیف که قرار نیست دیگر کتابی معرفی کنم

فعلا که خارج از ترومپتم

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت 18:48  توسط زاهد بارخدا  | 

بهترین هایی که در طول سال گذشته خوانده و دیده ام

انتخاب بهترین کتاب و فیلمی که در طول سال گذشته برای اولین بار یا برای بار چندم خوانده و دیده ام کار بسیار مشکلی می باشد٬ اما از میان همه ی آنها با کلی کلنجار رفتن با خودم بالاخره توانستم انتخاب های زیر را در اولویت قرار دهم.

داستان کوتاه: این یازده تا – فاکنر- احمد اخوت – ماهی (این کتاب را امسال برای دومین بار خواندم و خبر خوشحال کننده اینکه جناب اخوت مشغول ترجمه ی داستان های کوتاه دیگری از فاکنر می باشند با عنوان این پانزده تا)

رمان: با احترام برای پرواز ایکار نوشته ی رمون کنو : 1- سوربز- نوشته ی یوسا- ترجمه ی عبدالله کوثری- نشر علم  2- داغ ننگ- نوشته ی هاثورن - ترجمه ی سیمین دانشور- انتشارات خوارزمی

شعر: خنده در برف – عباس صفاری – مروارید

اسطوره : قهرمان هزار چهره – جوزف کمبل- شادی خسرو پناه- نشر گل آفتاب

سینما: سفر نویسنده – کریستوفر ووگلر – محمد گذر آبادی – مینوی خرد

فیلم: انتخاب بهترین فیلم از میان فیلم های زیادی که در طول سال گذشته دیده ام کار بسیار مشکلی می باشد٬ به این دلیل فیلمی را انتخاب می کنم که به دلایلی شخصی برای من همیشه در صدر فیلم هایی قرار دارد که تا حالا دیده ام. پس با احترام به یک تشریفات ساده ساخته ی تورناتوره :  مرد مرده – جیم جارموش

نقد ادبی: 1- از کافکا تا کافکا – موریس بلانشو – مهشید نونهالی – نی 2- ادبیات و مرگ –موریس بلانشو- ترجمه ی لیلا کوچک منش- گام نو

وبلاگ : شمال از شمال غربی - وبلاگ آقای محسن آزرم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم فروردین 1390ساعت 15:11  توسط زاهد بارخدا  | 

مدراتو کانتابیله

مارگریت دوراس- رضا سید حسینی- نیلوفر

زنی جوان و ثروتمند در خانه ی معلم پیانوی فرزندش صدای گوشخراش زنی را می شنود٬ زنی که دارد به دست مردی که دوستش می دارد کشته می شود٬ او قاتل را می بیند که چگونه بر جنازه ی معشوقش خم شده است و او را می بوسد٬ گویی که مرده یا زنده بودن معشوق تاثیری در عشق او نسبت به زن ندارد. این صحنه چنان تاثیری را بر زن جوان می گذارد که او را وادار می کند هر روز به محل جنایت برگردد. در آنجا با مردی آشنا می شود و این اتفاق باعث آشنایی آن دو می گردد٬ آنها هر روز در آن محل یکدیگر را ملاقات می کنند تا به بحث درباره ی آن ماجرا  بپردازند ....

موریس نادو:

...خصیصه ی راه حل های خیالی این است که پیوسته بازند و دقیقا هیچ نتیجه گیری ندارند. آیا "آن" و "شوون" دو شخصیت رمان همدیگر را باز خواهند دید؟ آیا عاشق و معشوق خواهند شد؟ فاجعه ای که آنها در سرمستی حاصل از امکانات پیش آمده٬ افسون خون ریخته شده٬ شراب خورده شده و سخنان رد و بدل شده طرحش را ریخته اند٬ در زندگی خود آنها یا به همراه کسان دیگری عملی خواهد شد؟ راهی که "آن" می خواست پیش روی خود بگشاید٬ آیا او را به سوی عشق هدایت می کند٬ یا استقلال و یا حرمان؟ بچه چه نقشی در تصمیم های "آن" دارد؟ ما هیچ یک از اینها را نخواهیم توانست بدانیم. نویسنده همه ی این اسرار را پیش خود نگه می دارد و پس از اینکه راه های متعدد پیش پای ما می گذارد٬ در خروج از هزارتو رهایمان می کند. بی تردید این نیز نیرنگی از جانب اوست. آزادیم که یا در روز روشن چشم بگشاییم و یا به رویاهای شبانه مان بازگردیم. اگر خشم و هیجانی به سراغمان می آید٬ باز هم حاصل توانایی کامل مارگریت دوراس و تسلط اوست. موفقیت او در این بی سرانجامی است.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 17:54  توسط زاهد بارخدا  | 

بازی در سپیده دم و رویا

آرتور شنیتسلر – علی اصغر حداد – نیلوفر

این کتاب شامل دو نوول از شنیتسلر می باشد٬ نویسنده ای که حرفه ی پزشکی را رها کرد تا به ادبیات و نوشتن بپردازد. او در بیشتر آثارش به روانکاوی شخصیت هایش می پردازد٬ و تاریک ترین زوایای روح قهرمان هایش را به نمایش می گذارد٬ تا پرده از ناگفته های وجود آنها بردارد٬ تا به این گفته ی "آلبرتینه" شخصیت زن نوول "رویا" ایمان بیاوریم که: واقعیت یک عمر زندگی٬ در عین حال عمیق ترین حقیقت آن نیست. درباره ی اهمیت این کتاب می توان به این نکته اشاره کرد که استانلی کوبریک فیلم مشهور خود "چشمان باز بسته " را از روی یکی از دو نوول این کتاب یعنی "رویا" ساخت. از شنیتسلر تا جایی که من اطلاع داشته باشم جز این کتاب٬ کتاب های زیر نیز ترجمه شده است:

گریز به تاریکی و پنج داستان دیگر – نشر ماهی با ترجمه ی نسرین شیخ نیا (دانش پژوه)

بئاتریس -ترجمه ی سیمین دانشور – انتشارات جاویدان

و نوول "ستوان گوستل" از مجموعه ی نامریی ترجمه ی علی اصغر حداد -نشر ماهی

همه ی این داستان های چنان جذاب هستند که آرزو می کنید ای کاش هر چه زودتر دیگر کتاب های این نویسنده چاپ می شد. فروید در نامه ای به شنیتسلر او را بدل خود می داند و می نویسد: با هر بار عمیق شدن در آثار زیبای شما٬ به نظرم می رسد در پس ظاهر شاعرانه ی آن ها٬ آن ملزومات٬ علایق و استنتاج هایی را می بینم که در وجود خود سراغ داشته ام٬ تمام این چیزها مرا سرشار از حس آشنایی می کند٬ این است که  احساس می کنم که شما به گونه ای شهودی –البته در اصل از طریق مکاشفه ی ظریف در روحیات خود- به تمامی آن دانشی دست یافته اید که من با کار طاقت فرسا روی دیگران کشف کرده ام.

خواندن این کتاب ها را از دست ندهید

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت 16:57  توسط زاهد بارخدا  | 

یک گفتگو

گفتگوی ناصر حریری با نجف دریابندری – نشر کارنامه

بی گمان خواندن مصاحبه ی آدمی که به لطف ترجمه هایش از متون گوناگون ادبی و فلسفی لحظات خوشی را داشته ای خالی از لطف که نیست هیچ٬ بلکه به نوع خودش٬ خود عیش دیگری است. برای آنهایی که با افسون ادبیات آشنا هستند و به نوعی زندگی شان با ادبیات گره خورده و با همین ادبیات به زندگی شان معنا و مفهوم بخشیده اند٬ نجف دریابندری نامی آشناست.

راستش را بخواهید قصد خواندن این کتاب را حداقل در این روزها نداشتم٬ و فقط از سر کنجکاوی شروع به خواندن صفحه ی اول کتاب کردم٬٬ اما زمانی که به خودم آمدم دیدم تا صفحه ی 150 کتاب پیش رفته ام. دریابندری در این مصاحبه از ادبیات حرف می زند٬ ادبیاتی که به اصطلاح اصل جنس است. از ترجمه هایش٬ از کشف جریان داستان نویسی مدرن٬ از ترجمه ی داستان های همینگوی و فاکنر٬ از زمانی که به قول خودش همینگوی را "همین گوی" تلفظ می کرد٬ تا توضیح اینکه چرا بوف کور هدایت را نمی پسندد٬ و چرا ترجمه ی قاضی از دن کیشوت را یک اثر هنری می داند.

کتاب سرشار از نکات ظریف و بیانگر دیدگاه های این مترجم پیشکسوت درباره ی ادبیات است. و آخر اینکه این کتاب مستطاب آشپزی را هم بخوانید٬ که من در حسرت داشتنش می سوزم. و اینکه پس چی شد این 89 داستان همینگوی که قرار است با ترجمه ی همین آقای نجف دریابندری چاپ شود؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اسفند 1389ساعت 0:24  توسط زاهد بارخدا  | 

خارج از ترومپت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 0:42  توسط زاهد بارخدا  | 

زندگی جای دیگری است

میلان کوندرا- پانته آ مهاجر کنگرلو- فرهنگ نشر نو

انکار نمی کنم که مثل دیگر کتاب هایی که از کوندرا خوانده بودم، دوستش داشتم. اما راستش را بخواهید از شخصیت اصلی رمان زیاد خوشم نیامد، هرچند این احساسی که به من دست داد قدرت کوندرا را در خلق چنین شخصیتی نشان می دهد. این اثر که دومین رمان کوندرا است، رمانی است درباره ی سرخوردگی از دوره ی جوانی، و همانگونه که در پشت جلد کتاب در معرفی اش آمده: کوندرا در این رمان در قالب زندگینامه ی یک شاعر جوان به تحلیل یک فاجعه می پردازد: اینکه شعر چگونه  به یاری نیروی شر در اجتماع می آید و هنر بر ضد آزادی، بر ضد جوهر خود، به کار گرفته می شود.

برداشت فلسفی و زبان نافذ کتاب، از همان آغاز خواننده را با مسائل بنیادی بشر روبرو می کند و خواه ناخواه به تفکر وا می دارد. بعد از خواندن کتاب، چیزی که به ذهن می رسد پرسشی است که خود کوندرا هم در آخر رمان مطرح کرده، اینکه آیا مضحکه شدن سرنوشت ابدی آدمها نیست؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 11:56  توسط زاهد بارخدا  | 

پرواز ایکار

رمون کنو- کاوه سید حسینی- نیلوفر

واقعا نمی دانم برای معرفی این شاهکار از چه کلماتی استفاده کنم، حتی نمی دانم باید متاسف باشم که بعد از شش سال که از چاپ کتاب می گذرد سراغش رفته ام، یا خوشحال، که بالاخره شانس خواندنش را داشته ام. تنها این را می دانم که باید غمگین باشم از اینکه هنوز نسخه های چاپ اولش در بازار موجود است.

واقعا چند نفر از ما نام "رمون کنو" را شنیده ایم؟ کسی که همچون "سلین"، به زبان ادبی و کلاسیک می تازد، و قواعد کهنه و فرسوده ی  نحو را به نفع زبان محاوره در هم می شکند، نویسنده ای که به قول مرحوم رضا سید حسینی، مراحل سورئالیسم، ادبیات متعهد، و رمان نو را تجربه کرده و پشت سر گذاشته است، بدون آنکه تسلیم هیچ کدام از آنها شود و همچنان نویسنده ای مدرن باقی بماند.

او که فعالیت های  ادبی اش را با پیوستن به سورئالیست ها آغاز کرده بود، با قطع رابطه با آندره برتون و گروه سورئالیست ها ادامه می دهد، تا جایی که این قطع رابطه نقطه ی عطفی در فعالیت های ادبی او به شمار می آید. بعد از این جدایی عطش خواندن او را وادار می کند به کتابخانه ی ملی پناه ببرد. کنجکاوی بی حد و حصرش به همه ی قلمروهای دانش باعث می شود پس از اخذ دیپلم تاریخ عمومی و فلسفه در سوربون، دیپلم های اخلاق و جامعه شناسی را هم بگیرد، بعد ها نیز سراغ ریاضیات و عرفان هم می رود.

رمون کنو در طول سالهای پر بار ادبی اش چند رمان و مجموعه شعر و مقالات زیادی چاپ می کند و دیالوگ های چند فیلم را هم می نویسد و با چاپ رمان اولش "خار راه" نوعی سبک گفتاری بنا می نهد که مخصوص خود او بود، سبکی که آنگونه در مقدمه ی کتاب آمده " متفاوت است با سبک سلین ( که آن هم مخصوص خود او بود) و سبک کوچه و بازار ( که یک سبک بیست بلکه هزارهاست). سبک رمون کنو برگرفته از سبک نحوی و واژگانی از فرانسه ی عامیانه نیست، بلکه زائیده ی شیوه ی بسیار دقیق و یکدستی است که او از زبان مکتوب وارد همان فرانسه ی عامیانه می کند".  

پرواز ایکار آخرین رمان اوست، رمانی که به شیوه ی سناریو نوشته شده است، احساس می کنم سخن گفتن از ماجرای رمان به لذت خواندن آن لطمه می زند و خواننده اگر بدون هیچ گونه پیش زمینه ای آن را دست بگیرد و خود را به آن بسپارد بیشتر می تواند از رمان لذت ببرد و به نبوغ "رمون کنو" پی ببرد. متاسفانه این رمان تنها اثری است که از او به فارسی ترجمه شده است.

ممنون از حجت عزیز بابت پیشنهاد و معرفی کتاب

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم بهمن 1389ساعت 12:5  توسط زاهد بارخدا  | 

یادداشت های پنج ساله

گابریل گارسیا مارکز- بهمن فرزانه – ثالث

یادم نمی آید اولین اثری را که از مارکز خوانده ام کدام یک از کتابهایش بوده است، اما مطمئنم که از همان روز گرفتارش شده ام، هیچ داستان و کتابی از مارکز نبوده که بعد از خواندنش میلی به دوباره خوانی اش نداشته باشم، و حالا که سال ها از خواندن اولین داستانش می گذرد و شده که بارها در طول این سالها کتاب هایش را دوباره خوانی و گاه چندباره خوانی کنم، باز هم با خواندن اثر تازه ترجمه شده ی او (یادداشت های پنج ساله) دوباره تب مارکز در من بالا گرفت و مرا مسحور خودش گرداند.

کتاب مجموعه ای از یادداشت های پنج ساله ی او (از سال 1980تا 1984) در مطبوعات است. یادداشت هایی درباره هر چیزی که به نوعی با ادبیات سروکار دارد، از حسرتش درباره ی داستان هایی که هرگز ننوشت یا نوشت و پاره کرد و داستان هایی که می دانست نباید بنویسد. یادداشت هایی درباره ی بورخس، بونوئل، گراهام گرین و بسیاری دیگر. از شبح جایزه ی نوبل گرفته تا بیماری سیاسی محمد رضا پهلوی، از سرزمین و شهرهای جادویی آمریکای لاتین، از اتفاقاتی که بعدها زمینه ای شدند برای خلق شاهکارهایش.

هر یک از این یادداشت ها همچون داستانی کوتاه چنان خواندنی اند که می شود کتاب را یک نفس خواند. کتاب را از دست ندهید.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 12:46  توسط زاهد بارخدا  | 

خطاب به پروانه ها

(و چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم)

رضا براهنی – نشر مرکز

پشت جلد کتاب: رضا براهنی خطاب به پروانه ها را، که گزینه ای است از شعرهای 69 تا اوایل 73ی او، مهم ترین مجموعه ی شعر خود می داند. حرکت از شعر تک وزنی به سوی اوزان مرکب و ترکیبی و شعر چند صدایی، رهایی تدریجی از استبداد نحوی زبان و حرکت به سوی آفریدن همه ی ارکان زبان در یک شعر- بانتی که نه عروض کلاسیک و نیمایی، بلکه ذهن خواننده باید برای شعر پیدا کند، آزاد کردن شعر از قید تصویر، مفهوم، احساس و وزن خارج از ساختار شعر و ارجاع ناپذیر کردن شعر به اجزای بیرون از شعر، به صورتی که شعر موضوع اصلی خود، یعنی زبان و زبانیت خود را، به رخ بکشد، از ویژگی های اساسی تعداد زیادی از شعرهای این کتاب است.

در مقاله ی نظری ضمیمه ی کتاب، چرا من دیگر شاعر نیمایی نیستم، براهنی ضمن برشمردن تضادهای حاکم بر نظریه پردازی نیما و شاملو و شعرهای اینان، در برابر نظریه و شعرهای آنان و آرای شاعران دیگر و شعرهاشان، نظریه ی جدیدی را مطرح می کند که به زعم او، شعر فارسی با تکیه بر آن، می تواند خود را از بن بست شعر کهن و شعر نیمایی و شعر سپید نجات دهد. شاید این نظریه بحث برانگیزترین حرف براهنی در شعر فارسی باشد.

چاپ این کتاب در زمان خودش سروصدای زیادی به پا کرد، اما کتاب خیلی زود نایاب شد. خوشبختانه نشر مرکز آن را دوباره تجدید چاپ کرده است

قسمتی از شعر ماه که براهنی آن را به محمد نوری و آواز نیمایی اش تقدیم کرده است:

شیدایی خجسته که از من ربوده شد

- با مکرهای شعبده باز سپیده ای که دروغین بود-

پیغمبری شدم که خدایش او را      از خویش رانده بود

مسدود مانده راه زبان نبوتش

من آن جهنمم که شما رنج هایش را        در خواب هایتان تکرار می کنید

خورشید، هیمه ای است مدور که در من است

یک سوزش مکرر پنهانی              همواره با من است

و چشم های من، خاکستری ست که از عمق های آن

                                                  ققنو س های رنج جهان می زایند

تنهایم

از آن زمان که         شیدایی خجسته ام از من ربوده شد

 

اینک منم

مردی که در صحاری عالم        گم شد

مردی که بر بنادر میثاق و آشتی         بیگانه ماند

مغروق آب های هزاران خلیج دور

پیغمبری که خواب ندارد

 

چون شانه های شاد بلندش         تعطیل شد     تعطیل شد       زیبایی جهان

آن بغبغوی داغ در ایوان عاشقان

آن چشمه سار پچپچه کارام می خلید     در صبحدم      در گوش هوش       تعطیل شد

سودای نرم زخمه به تار بزرگوار       در شامگاه       تعطیل شد

تاریکی جهان حق من است           حق من است تاریکی جهان

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 11:50  توسط زاهد بارخدا  |